همیشه دوست داشتم فرصتی پیش بیاد و اوضاع زبان انگلیسیم که خیلی افت کرده بود رو سرو سامونی بدم. ولی حواسم به همه چیز بود الا تقویت این زبان مادر مرده. 

تا اینکه وقت آزمون دکتری رسید و تمام ذهنمو متمرکز کردم رو درسای تخصصی و زبان رو هم سپردم به دست تقدیر... با خودم گفتم: "تو که فقط سه ماه اونم درسای تخصصی رو خوندی.. پس دیگه نباید انتظار قبولی داشته باشی، حالا این وسط سه درصد زبان بزنی یا بیست درصد... چه فرقی میکنه...". وقتی ام رفتم سر جلسه و سوالات تخصصی رو دیدم، کلا ناامید شدم و همین حس ناامیدی باعث شد دفترچه دوم رو که گرفتم، به سوالای زبان نگاه هم نکنم... 

خلاصه آزمون تموم شد و اومدیم بیرون که ایکاش نمی اومدم... همه و همه بلااستثنا میگفتن سطح سوالای زبان فوق العاده آسون بوده و خیلی راحت میشد 20% بزنی. باز همون موقع با وجود حسرت زیادی که به خاطر نخوندن سوالات زبان خوردم، با فکر اینکه در هر حال قبول نمیشدم؛ خودمو آروم کردم.

و گذشت .. تا اینکه جوابا اومد... وقتی رتبه ام رو دیدم و درصد دروس اختصاصی رو، هم ذوق زده بدم و هم ناراحت ... که ایکاش فط 10% زبان میزدم تا رتبه من از 40 به زیر 10 میرسید... و تا اومدن جواب دعوت به مصاحبه ها فقط خودمو لعن و نفرین می کردم که چرا زبانمو زودتر از اینا تقویت نکردم.

با توجه به تعداد کم دانشگاههایی که امسال تو رشته من دانشجوی دکتری می گرفتن، تو انتخاب رشته، فقط روزانه دو تا دانشگاه رو انتخاب کردم که اتفاقا دعوت به مصاحبه شدم از طرفشون. یکی از اونا که شهر دیگه ای بود و کلا منصرف شدم از رفتن به مصاحبه اش و یکی دیگه که تهران بود و اتفاقا دوستش داشتم هم اعلام کرد که باید مدرک زبانمون رو تا شهریور ماه تحویلشون بدیم وگرنه ثبت نام کان لم یکن خواهد بود. این شد که من به خاطر نداشتن مدرک زبان جا موندم از مسیر و هدفم. 

البته این جا موندنه فقط به خاطر زبان نبود... چون یه بخش عمده اش ناشی از ضغف اعتماد به نفسم تو جواب دادن به سوالات زبانه که باعث شد حتی سراغ خوندنش هم نرم. اما از اونجایی که از یه سوراخ دو بار گزیده شدم و طاقت گزیدگی سوم رو ندارم و هدفم برام خیلی خیلی ارزش داره، به صورت جدی دنبال تقویت زبان افتادم و خودمو هل دادم تو یه کلاس زبان. در حال حاضر خوبم، از کلاسم راضی ام و در نهایت برای خودم آرزوی موفقیت دارم. 

+ تاريخ ۱۳٩٤/٤/٢٥ساعت ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()

خاطرتون هست تعریف کردم که خواهرم مهمونمون بود و اومد تو اتاق من بخوابه که نصف شبی تابلو از دیوار کنده شد و سقوط کرد و خواهر جونم از خواب پرید؟؟ و باز خاطرتون هست که گفتم احتمال میدم کودکی که در بطن داشت با این اتفاق، اولین بد و بیراههایی که میتونه بگه رو نصیب من کنه؟؟

بالاخره پس از نه ماه انتظار، این نازنین کودک، روز بیست و دوم ماه مبارک رمضان، ماه بارش رحمت الهی، به دنیا اومد و اسمش رو هم بارانا گذاشتیم. اونقدر مهربون و خنده روئه که فکر نمیکنم اون موقع که تابلو افتاد از رو دیوار، حرف بد نثار خاله اش کرده باشه لبخند

حتی احتمال میدم خندش از سر همون اتفاق باشه ( بچه با جنبه ایه)نیشخند

پ.ن:

خوش آمدی که خوش آمد مرا ز آمدنت   هزار جان گرامی، فدای هر قدمت

+ تاريخ ۱۳٩٤/٤/٢۱ساعت ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()