مختصر بگم: امروز بعد از ظهر به "موقشنگ" پیام دادم و ازش خواستم با هم بریم پارک سر خیابون و یه کمی قدم بزنیم... موقشنگ دعوتم کرد خونه شون، اما از اونجایی که به شدت دنبال یه محیط بیرون از خونه بودم برای حرف زدن، دعوتش رو رد کردم و اصرار کردم بریم پارک.

همدیگه رو که دیدیم قیافه هامون داد میزد که جفتمون نافرمیم و خیلی همدیگه رو لازم داریم برای درد دل. تو مسیر پارک، اون صحبت می‎کرد و من گوش میدادم، ادامه صحبتا موند برای بعد از انتخاب نیمکت. یه گوشه دنج زیر درختای کاج پیدا کردیم و نشستیم.

تازه شروع کرده بودیم به صحبت که مامان و زن داداش مو‎قشنگ هم اومدن پارک و به ما ملحق شدن. با دیدنشون، حرفام رو لبم خشکید. موقشنگ کاملا متوجه حال من شد و بنده خدا به هر بهونه ای سعی کرد لااقل لبخند همیشگیو رو لبام بیاره. اما نشد که نشد. بعد از نیم ساعت، مامان موقشنگ خداحافظی کرد و رفت، اما زن داداشش موند که با ما برگرده خونه. ایشونم که سنگینی جو رو کاملا احساس میکرد، به بهانه قدم زدن با دختر کوچولوش، خواست از ما جدا شه که دید خاله جونش ( که گویا در حال پیاده روی توی پارک بوده) بدو بدو دارن میان به سمت ما و دیگه نه خودش تونست بره و نه خاله جونشون دل از ما می‎کَند.

و اینگونه شد که متوجه شدم پارک سر خیابون اصلا و ابدا جای مناسبی برای قرار ملاقات‎های دونفره نیست. 

 

+ تاريخ ۱۳٩٤/۳/۱٦ساعت ٩:۳۳ ‎ق.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()

دارم عادت می کنم وقتی رو براه نیستم و میخوام حالمو توصیف کنم، سرمو با خوندن وبلاگ دوستام گرم کنم، شاید می خوام فرار کنم از ثبتشون... شاید میخوام این حالمو، این روزمو از یاد ببرم... 

روزها و اتفاقاتی که ثبت کردنشون، چیزی جز یادآوری حال بدم به همراه نداره...

+ تاريخ ۱۳٩٤/۳/۱٢ساعت ٩:۱۳ ‎ق.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()