شرکت در جلسه روز چهارشنبه همانا و مواجهه با یه جلسه تمام عیار علمی که از قضا، همه باید نقطه نظراتشون رو بیان میکردن هم همان...

منم که کاملا در حالت خلسه بودم و فکر نمی کردم جزو سخنرانان جلسه باشم (اونم تو همچین جلسه ای که همه سخنرانان دارای عناوینی بودن که لازم بود برای حملش یه هیجده چرخ اجاره کنیم) تا فهمیدم نفر بعدی که باید صحبت کنه، شخص شخیص خودم هستم، سریع و در عرض پنج دقیقه نکاتی رو روی کاغذ مکتوب کردم و تو دلم تمرین می کردم که با چه جمله ای شروع کنم بهتره (اما قیافه ام خیلی خیلی خونسرد بود).

صحبتم رو شروع کردم... اما تمام مدت به این فکر می کردم که اگه اسطوره اینجا بود چقدر خیالم راحت تر بود و چه بسا احساس کردم چقدر جاش خالیه و دل همه بچه های گروه براشون تنگه. گویا به دلیل مشغله کاری زیادی که داشتن، تصمیم گرفتن از ادامه همکاری با موسسه انصراف بدن. اما حدس من چیز دیگه ایه... که امیدوارم غلط  باشه.

در پایان جلسه هم مسئول محترم امور مالی بنده رو صدا زد و صحبت از حقوق عقب افتاده ام به میان کشید و قرار شد به زودی به حساب خالی از اسکناسم مبلغی واریز بشه... اگه خدا بخواد ...

در نهایت باید بگم، تمام لذتی که از کارم و بودن در کنار گروه می برم یه طرف، اما از دست دادن فرصت مصاحبت و کسب فیض از محضر استاد بزرگوارم (اسطوره علمی) که دیگه قرار نیست هدایت گروه رو به عهده داشته باشه، خلأ بزرگیه که حس و حالی برای کار باقی نمیذاره...

خدا سایه شون رو همیشه رو سر دانشجوهاشون حفظ کنه و به همه معلم های خوب و با اخلاق این مملکت طول عمر با عزت عنایت کنه.

آمین.

 

روز معلم مبارک.


ادامه مطلب
+ تاريخ ۱۳٩٤/٢/۱۱ساعت ٦:۱۱ ‎ب.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()

+امروز صبح ، چشمامو که بازکردم ناخودآگاه گفتم: الحمدلله رب العالمین

انگار قرار نبوده بیدار بشم و حالا که چشمامو باز کردم باید شاکر باشم...اینکه بعد از مدتها این حس اومده بود سراغم خوشایند بود، و البته اینکه مدتهاست برای بیدار شدنم شاکر نبودم، ناراحت کننده. انگار زندگی، زنده بودن، عادی شده برام...

+ امروز یکی از همکارای موسسه تماس گرفت و گفت که چهارشنبه جلسه داریم و اسطوره علمی جان، گویا قصد قطع همکاری داره با موسسه و ...

اینکه اسطوره قرار نبود که دائمی اونجا باشه رو می دونستم، اما جو علمی و دوستانه بین بچه ها که اسطوره، ایجاد کرده بود بدون ایشون صفایی ندازه... از طرف دیگه برام سوال شده که چرا خود اسطوره در مورد جلسه روز چهارشنبه چیزی به من نگفت...چرا واقعا؟؟فردا در اولین فرصت باید باهاشون تماس بگیرم و اصل ماجرا رو جویا بشم..

+ امروز با خواهر جون و همسر محترمش، رفتم خرید و کلی وسیله خریدم برای اتاقم، اونم در شرایطی که حقوق دو ماهم عقب افتاده و حسابم تا حدودی خالیه و نمایشگاه کتاب هم در پیش.

+ خدای مهربون، عاقبت همه ما رو ختم به خیر بفرما.

 

پ.ن: منظور از امروز همون دیروز ینی 7 اردیبهشت می باشد.نیشخند

 

 

ادامه مطلب
+ تاريخ ۱۳٩٤/٢/۸ساعت ۳:٤٢ ‎ق.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()