خیلی وقتا شده که تصمیم گرفتم هیچ کس رو در جریان تصمیمات و برنامه هام نذارم...

اما این اعتقاد مسخره ام به مشورت گرفتن از این و اون نمیذاره کاری از پیش ببرم و این اشتباهو برای هزارمین بار تکرار کردم... نکته ای که برام عجیبه اینه که وقتی از اون شخصی که ازش مشورت میگرفتم، میخواستم که حرفمون بین خودمون بمونه، لااقل دو روزی مقاومت میکرد و بعد از دو روز همه چی علنی میشد.. اما تو این مورد آخری، مشاور ارجمند، فقط دو ساعت دووم آورد و اون چیزی که نباید میگفت رو جار زد و سوء تفاهمی به وجود اومد بین من و یکی از عزیزانم که اصلا انتظارش رو نداشتم... 

از بعد از ظهر تا الان تو شوک حرفایی که شنیدم هستم.. تو شوک اینم که چطور یه قضیه بی اهمیت انقدر حاشیه ساز شد و اینکه چطور میتونم فراموش کنم این جریان رو... 

آخ که آدما چقدر راحت، دیوار اعتماد رو فرو میریزن... 

در مورد امروز چی تصور میکردم و چی شد....!!!

+ تاريخ ۱۳٩٤/٢/۳٠ساعت ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()

بالاخره این صفحه باز شد و فرصتی دست داد تا هم پیگیر احوال دوستان بلاگِر باشم و هم شرح احوالات خودم رو به سمع و نظر همین دوستان برسونم... هر چند کسی جویای احوال ما نباشه

جونم براتون بگه که هفته قبل، یکی از خواهر جونام (که قراره به زودی مامان بشه) اثاث کشی داشت؛ البت دقیقشو نمی دونم ... شایدم باید بگم اسباب کشی داشت (بالاخره یکیشو قبول کنید از ما). نه که همه سرشون شلوغ بود و تنها کسی که در این مواقع معرفتش زبون زد خانواده اس من هستم، لذا برای شرکت در این امر خطیر و جان فرسا دعوت شدم و اتفاقا سربلند هم بیرون اومدم از این آزمون (الهی همیشه سلامت باشم). پارسالم همین اتفاق افتاد و بازم همه رو معرفت من حساب باز کردن و مشغول اموراتشون شدن (شکر خدا که یکی دلش به کمک من گرمه)

بعد از اون خواهر جون، نوبت خواهر جون دیگه ام ( مامان جوجه) هست که آخر هفته باید بره خونه جدیدش و باز این من هستم که به کمکش میشتابم...

اینم بگم که دوستم (موقشنگ) بعد از سه سال، بالاخره موفق شد از همسرش جدا بشه... فکر نمیکردم روزی برسه که بابت این اتفاق نه چندان خوشایند، بهش تبریک بگم... هنوز عکس دو نفره شون رو که روز عقد به دوستای صمیمیش داد تو کیف پولم دارم...خیلی بهش سخت گذشت این چند سال... امیدوارم روزهای خوبی در انتظارش باشه.

و در پایان باید بگم، کاشف به عمل اومده که شهریور ماه امسال کارناوال عروسی به راهه.. اونم نه یکی، نه دو تا// نه سه تا... بلکه چهارتا و البته اونم نه اقوام دور، که اتفاقا هر چهار تا عروسی مربوط به اقوام تزدیک یعنی دختر عموها و پسرعموهای محترم هست.

خدا رو شکر بابت اینهمه اتفاق خوب که در راهه اما نمی دونم عمو و زن عمو ها چه فکری کردن واقعا... آخه چهار تا عروسی تو یه ماه؟؟ من چند دست لباس باید بخرم؟؟؟ با احتساب مجلس عروسی و حنابندون و پاتحتی، تقریبا 12 دست لباس میخوام...آیا خرید اینهمه لباس کار خوبی است؟؟

اصلا من هیچی، بنده خدا باباجونم که به عنوان عموی بزرگ این تازه عروس و دومادها باید حسابی چپش پر باشه و در عرض یه ماه، پس انداز شیش ماهه اولِ امسال رو بده برای کادوی عروسی این چهار زوج خوش فکر (حتی فکرشم تن و بدن منو میلرزونه

اصلا این هیچ، بابا یکی نیست بگه چرا یهو چهارتا عروسی تو یه ماه برگزار میکنید، که آدم دلزده شه از هر چی عروسیه.. بعد از اونطرف تا چند سال، هیچ جشنی نداریم تو فامیل، یه جوری که واسه جشن عروسی پسر شاغلام (شوهر عمه ی خواهر شوهر خاله ام) و دختر مهتاج خانوم (زن داییِ عروس خاله دختر عموم) سر و دست میشکونیم (برنامه ریزی رو باید از فامیلای ما یاد گرفت).چه شهریوری بشه شهریور 94...

برم یه کم بخوابم که ساعت 8 صبح باید از خواب ناز بیدار شم و بدو بدو برم موسسه و تو جلسه معارفه مدیر جدید گروه که به جای اسطوره تشریف میارن شرکت کنم... (و باز دلم میره که برای اسطوره و خاطراتش تنگ بشه)

شایان ذکره که حقوقم هنوز به دستم نرسیده و به شدت کلافه ام. و اوضاع جیبم اونقدر وخیمه که شپش های توش یکی یکی دارن جان به جان آفرین تسلیم می کنن... هرچند قول قطعی دادن که تا آخر این هفته قراره حسابمون رو صاف کنن، اما من دیگه خیلی به قولشون دل خوش نمی کنم...

 

 

 

ادامه مطلب
+ تاريخ ۱۳٩٤/٢/٢٩ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()