پروسه یک ساله ای که درگیرش بودم و البته اتفاقات ریز و درشت زیادی که تو همین یک سال و در حاشیه اون پروسه نفس گیر، پیش اومد، همه و همه ذهنم رو به شدت خسته کردن ... و اتفاقا چون خیلی از استرس هایی که دچارشون بودم رو بروز ندادم و خودم رو نسبت به خیلی از اون اتفاقات (که از قضا، منو نشونه گرفته بودن)، بی تفاوت نشون میدادم، بیشتر از حد معمول، انرژی صرف کردم و برای همین بعد از مدتها، تصمیم گرفتم برم به شهر محل تولدم و چند روزی رو دور از تهران پر دود و صدا سر کنم.

اما انگار عادت ندارم، به بی خیال بودن ... از همین حالا، فکر جلسه روز دوشنبه، فکر پروژه موسسه که هنوز تحویل ندادم، فکر پروژه بعدی که باید روش کار کنم و بره برای ویراستاری، فکر قرار ملاقاتم با اسطوره علمی که از هفته پیش تا الان به تأخیر انداختمش و خیلی فکرای دیگه دارن تعطیلاتی رو که برای لحظه به لحظه اش نقشه کشیده ام رو خراب می‎کنن...

علاوه بر همه اینا، تصمیم ناگهانی من و دعوت از مامان و بابا برای مشایعت اینجانب در این سفر چند روزه و استقبال گرم این دو عزیز دوست داشتنی از پیشنهاد من، یه کمی نگرانم کرده ... چون هم مامان و هم بابا، این مدت از نظر جسمی ناخوش احوال بودن و می‎ترسم، سهل انگاری من تو این سفر، باعث بشه که نه تنها، حال و هواشون بهتر نشه، که بدتر بشن ...

علی ای حال، فردا عازم سفریم ... من و مامان و بابا ... یه سفر سه روزه‎ی سه نفره ...

امیدوارم حالم، نگاهم و افکارم کمی هوای تازه استشمام کنن و انرژی مضاعفی به دست بیارم برای ادامه راهی که می دونم سخته، اما به لطف خدا از پسش بر خواهم اومد.

تا بعد ...

+ تاريخ ۱۳٩٤/۱٠/٢٤ساعت ٩:٢٦ ‎ق.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

+ تاريخ ۱۳٩٤/۱٠/٢۳ساعت ٩:٢٦ ‎ق.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()

یه حالی داشتم که نگو ...

یه حالی داشتم که نپرس ...

یه تیکه از روحمو من ...

جایی گذاشتم که نپرس ...

 

+ تاريخ ۱۳٩٤/۱٠/٢٢ساعت ۸:۱٦ ‎ق.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()

وقتایی که دلم خیلی نوشتن میخواد و نمیدونم از کجا شروع کنم، میرم سراغ وبلاگهای تازه به روز شده و غرق خوندنشون می‎شم... البته همیشه هم خوش شناس نیستم تا وبلاگ خاص یا باب میلم رو پیدا کنم، اما لااقل سه چهار تا وبلاگ رو نگاه مختصری می‎اندازم و در نهایت می‎رسم سر خونه اول و وقتی می‎خوام شروع کنم به نوشتن، ذهنم درگیر نوشته هایی میشه که خوندم...

امشبم یه وبلاگ به پستم خورد که ذهنمو حسابی مشغول خودش کرده، خیلی راحت و بی شیله پیله نوشته بود حرفای دلش رو ... خودِ خودش بود، نه نقابی به چهره داشت، نه تعارف داشت با کسی ... خودِ خودش رو نوشته بود تو وبلاگ. مثل خیلی از وبلاگای دیگه هم سانسور نکرده بود حرفاشو ... و چقدر خوبه که بلد باشی انقدر راحت بنویسی...

دوست داشتم می‎تونستم کمکش کنم ... دوست داشتم می‎تونستم به اندازه گفتنِ "میفهممت"، آرومش کنم. اما نشد.

+ تاريخ ۱۳٩٤/۱٠/٢٠ساعت ٩:٤۳ ‎ق.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()