برای اولین بار تو زندگیم، یه پروسه سرنوشت سازی رو ( که حدودا یک سال طول کشید) در پیش گرفتم و بدون اینکه کسی رو در جریان بذارم، به سرانجام رسوندمش. البته اواسط پروسه مذکور، دو تا از خواهر جونام و همسر یکیشون و "مو قشنگ" رو تا حدودی در جریان ماجرا گذاشتم... چون یه جورایی به کمکشون احتیاج داشتم.

اینکه خیلی از اطرافیانم از جریان با خبر نبودن، برای این بود که اولاًـ اصلا معلوم نبود تهش چی میشه .. ثانیاًـ نمیخواستم دائم جوابگوی سوالات اطرافیان راجع به این موضوع باشم. چون نه حوصله جواب دادن داشتم و از طرفی احساس می کردم اگه با جواب دادن به این سوالا، خیلی ذهنم درگیر موضوع بشه، شاید خیلی جدی بگیرمش و در این صورت اگه یه وقت به نتیجه دلخواه نرسم، یهو احساس کنم همه چی رو باختم و دلایل دیگه ای از این قبیل .

خلاصه گذشت تا همین چند روز پیش که همه چیز تا حدودی قطعی شد و می‎تونستم خبر موفقیتم رو به مامان و بابا و همه دوستام بدم. و اتفاقا چقدر لحظه شماری می‎کردم برای همچین لحظه ای. اما همیشه، همه چیز باب میل آدم پیش نمیره. چون بعد از شنیدن خبر، بر خلاف انتظارم، خیلی از دوستان و اقوام و آشناها، روزه سکوت گرفتن و حتی یه تماس خشک و خالی هم نگرفتن برای عرض تبریک. 

البته باید اضافه کنم وقتی با عکس العمل گروه دوم از دوستان و آشنایان روبرو شدم، عکس العمل گروه اول که سکوت پیشه کرده بودن، برام قابل هضم شد. چون گروه دوم، نه تنها تبریک نگفتن، بلکه با کنایه های تند و تیزشون، گلایه کردن که چرا از اول در جریان نذاشتمشون و حتی این وسط یکی از دوستای نزدیکم، منو با صفاتی مثل "آب زیر کاه" و "بدجنس" خطاب قرار داد و ارتباطش رو برای همیشه باهام قطع کرد.

 عکس العمل این دو تا گروه رو فقط خوشحالی "مامان و بابا"، "خواهر جونا و همسراشون"، اسطوره علمی" و "موقشنگ" میتونست برام کمرنگ کنه. همین که اونا انقدر خوشحال شدن از شنیدن خبر، برام کافیه ... بقیه رو میذارم به حال خودشون ... چون تا حد ممکن، توجیهشون کردم، ولی گویا یه عده قانع نشدن هنوز. باید بگم هیچ وقت فکر نمی کردم، خبر موفقیتم تا این حد، باعث ناراحتی خیلیا بشه. به هر حال این اتفاق، تجربه خیلی خوبی بود تا یه تجدیدنظر درست و حسابی در مورد ارتباطم با بعضی از اطرافیان داشته باشم... 

خیلیای دیگه هستن که هنوز خبر رو نشنیدن (البته ترجیح دادم به گوششون نرسه فعلا)، ولی یکی از دوستای خوبم هست که باید در جریان بذارمش، اما نمیدونم عکس العملش چیه ... با تمام وجود دعا میکنم، مثل گروه اول و دوم باهام برخورد نکنه ... چون اصلا نمیخوام از دستش بدم. دعا کنید ختم به خیر بشه . 

+ خدایا چنان کن سرانجام کار    تو خشنود باشی و ما رستگار

+ تاريخ ۱۳٩٤/۱٠/۱٩ساعت ٩:۱٩ ‎ق.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()

حرف زیاد دارم برای گفتن ... ولی این روزا سعی می‎کنم فقط رو اتفاقای خوب زندگیم متمرکز باشم و چشمم رو ببندم رو جریانات ناخوشایندی که میخواد من رو از پا در بیاره .

یکی از اون اتفاقات خوب، مربوط به آینده شغلیم هست که نمی دونم به چه زبونی از خدای مهربونم تشکر کنم بابتش ... یکی دیگه هم که انرژی مثبتش این روزا حسابی به کمکم اومده، خبری بود که "اسطوره علمی" بهم داد ... قبلا که گفته بودم پایان نامم، قراره در قالب کتاب چاپ بشه!! دیروز اسطوره جان، تماس گرفت و گفت که ناشر مربوطه خبر چاپ کتاب رو به اسطوره داده ... 

به محض اینکه تقدیر و تشکرات و صحبتام با  اسطوره تموم شد، نماینده انتشارات هم تماس گرفت و آدرس خونه رو خواست تا نسخه هایی از کتاب رو برام ارسال کنه .

از اونجایی که اسطوره راهنمای پایان نامم بود و حق بزرگی به گردن من و "پایان نامم" که دیگه باید بگم "کتابم" داره، تصمیم دارم برم دانشگاه و با یه هدیه، حسابی از خجالتش در بیام.... اما موندم چه هدیه‎ای مناسب شأن و مقام اسطوره اس؟؟ اگه ایده خوبی دارید که می‎تونه کمکم کنه، دریغ نفرمایید.

اتفاق خوب دیگه، اینه که  فردا میرم خونه "مو قشنگ". شاید اینطوری بتونم اتفاقات ناخوشایند اطرافم رو فراموش کنم و فاصله بگیرم از فضایی که پر از امواج منفیه. 

 

+ تاريخ ۱۳٩٤/۱٠/۱٦ساعت ٢:٥۸ ‎ق.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()

بالاخره خدای مهربون این توفیق رو نصیبم کرد تا دست پُر برم پیش اون عزیز و بتونم با یه خبر خوش، حق بزرگی رو که به گردنم داشته و خواهد داشت رو ادا کنم ... خیلی خوشحال شد ... خیلی بیشتر از اونی که تصورش رو می کردم...

خدایا ازت ممنونم.

حرف نداری...

بغل

+ تاريخ ۱۳٩٤/۱٠/۱٥ساعت ٩:۳۱ ‎ق.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()

امروز،

با همه روزهای عمر بیست و چند ساله ام فرق داشت ...

زیباترین روز ...

و در عین حال، بارونی ترین روز چشمهام ...

 

+ ممنونم خدای بزرگ، برای خنده ها و گریه های امروز ... برای همه چیز ...

 



+ تاريخ ۱۳٩٤/۱٠/۱۳ساعت ٤:۳۳ ‎ق.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()