گاهی کتابی رو باز می کنی و بی هدف شروع می کنی به خوندن و ورق زدن و وقتی به خودت میای که عین 396 صفحه اش رو خوندی و بعضی صفحاتش با جای پای اشکهات، برای همیشه تافته جدا بافته شدن:

"..... به نظر من، خدا بعضی از کفتراشو که خیلی دوست داره، بهشون رخصت میده که یه چند صباحی برن و سر و گوشی بجنبونن، چهارتا دون از زباله دون بخورن، صابون یه صیادی به تنشون بخوره، سنگ بچه ها زخمیشون کنه، سوز سرمایی تنشونو بلرزونه و بی پناهی و آوارگی دلشونو بسوزونه، که با پوست و رگ و پی شون بفهمن که بیرون هیچ خبری نیست.

اینا وقتی بر میگردن، دیگه به هیچ قیمتی از بغل خدا جُم نمی خورن. اونایی که نرفتن ممکنه گاهی حواسشون پرتِ بیرون بشه، ولی اینایی که گَشت هاشونو بیرون زدن و اومدن، شیش دنگ حواسشون به خونه و صاحب خونه است.

بعضی از اینا به خاطر خجالت و حسرتی که از عمرِ تلف شده می کشن، همچین چهار نعل می تازونن که هیشکی به گردشون نمی رسه..."

  "طوفان دیگری در راه است"- سید مهدی شجاعی



ادامه مطلب
+ تاريخ ۱۳٩٤/۱/۳۱ساعت ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()