اینکه یه آقا پسر تو سن 27-26 سالگی بره واسه خودش ماشین اسباب بازی بخره، نشونه خوبی نیست. اما اگه یه دختر تو سن 26 سالگی برای خودش یه عروسک خرسی خِنگ و با نمک بخره حتما به خاطر حس نوستالژی گونه ای هست که اون عروسک توش ایجاد میکنه و لا غیر.

اونجوری نیگام نکنید. دلم خواست.. خریدم.

+ تاريخ ۱۳٩۳/۱٠/٦ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()

عارضم خدمت دوستان که مدتیه وبلاگ بنده دچار امراض ناشناخته ای شده که دست ما رو خیلی جاها گذاشته تو پوست گردو...

اول از همه که مهمتر از همشونم هست اینه که نمی تونم تو وبلاگ دوستانِ پرشین بلاگی، کامنت بذارم، چون با پیغام (javascript void0) مواجه میشم و متاسفانه پنجره نظرات باز نمیشه. یه وقت فکر نکنید سر نمیزنم. هستم اما فعلا مجبورم خاموش و بی صدا مطالبتون رو دنبال میکنم.

مرض دوم وبلاگ، مجددا مربوط میشه به پنجره لینک تصویر که اونم با خطا مواجه میشه و تا اطلاع ثانوی نمی تونم عکس اضافه کنم به مطالبم.

مرض سوم که اول از همه کشف شد، عنوان "ادامه مطلب" بود که آخر همه نوشته هام درج میشد که اخیرا رفع شده ...

آقا، من شاکی ام. یکی صدای منو به گوش مسئولین برسونه !!

اگه کسی راه حلی برای درمان این امراض سراغ داره، دریغ نکنه لطفا...

+ تاريخ ۱۳٩۳/۱٠/٥ساعت ۱:٠٤ ‎ق.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()

+ چند وقته تمرکز ندارم... کلی ام کارای موسسه ریخته سرم که نسبت بهش تیریپ "انگار نه انگار" برداشتم... تازه تو این وضعیت میرم مغازه لوازم التحریری و بعد از حدود 10 سال، برای خودم رنگ گواش و ابزار آلات نقاشی و کلی کاغذ رنگی می خرم تا یه بخش از وقت نداشته ام رو به هنرهای دستی اختصاص بدم و مثلا از این طریق روحمو به پرواز در بیارم.

+ دیشب که یکی از خواهر جونام که به تازگی به جمع مادران آینده پیوستن، اومده بود خونه ما و بنده خدا خواست یه شب من میزبانش باشم که منم دمار از روزگارش درآوردم.. به این صورت که: نصف شب تابلوی بالای سرم یهو از جاش کنده شد و با صدای وحشتناکی سقوط کرد و افتاد دقیقا کنار سر من. من که اصلا به روم نیاوردم چی شده ولی گویا خواهر جون با صدای سقوط تابلو بدجور از خواب پریده و مطمئنم که کودک در بطنش اولین الفاظ رکیک رو توی عمرش نثار من کرده. صبح که از خواب بیدار شدیم، همه قربون صدقه خواهری و بچه اش می رفتن و اصلا یه نفر نگفت خدا به تو رحم کرده که تابلو رو سرت نیافتاده (شاید مغزم بِتُنی بوده و نمی دونستم)

+ یکی از دوستای قدیمیم چند روز پیش تماس گرفت و بعد از کلی خوش و بِش، گفت که برادرش چند تا سوال در مورد سیستمش داره که می خواد بپرسه... برادرش هم البته از همبازیای بچگیام بود (تقریبا 6-7 سالگی). این بنده خدا انگار مونده باشه تو ایام کودکی، طی چند تماس تلفنی که تو این چند روز داشته دائم با اسم کوچیکم صِدام میزد و کلا خیلی احساس صمیمیت بی خود داشت. حالا هی من پشت بند اسمش، "آقا" میگم و ضمیر "شما" رو با آنچنان غلظت و شدتی به زبون میارم که ایشونم متوجه بشن چطور باید منو مورد خطاب قرار بِدن، اصلا فایده نداشت. انگار مجبورم خیلی رُک و راست ازش بخوام که از فضای دوران دوستی قدیمیمون بیاد بیرون تا بیشتر از این کُفری نکرده منو.

+ یه بنده خدایی ما رو گوش مخملی فرض کرده و می خواد ازم بیگاری علمی بِکِشه، میگه: "از دکتر "ب" خواستم یه استاد قدَر قدرت در فلان رشته رو بهم معرفی کنه، شما رو معرفی کردن بهم".  آقا خودشون نشستن تو پست مدیریتی و می خوان به زور به سِمَت های بالاتر برسن، این وسطم یکی مثل من بیاد و پروژه های ایشون رو انجام بده تا مسیر ارتقای ایشون هرچه زودتر هموار شه... دود از کله آدم بلند میشه خو...

+ من خوبم... همه چی خوبه... خدا رو شکر.

+ تاريخ ۱۳٩۳/۱٠/٤ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()

 حرف زیاد داشتم برای نوشتن... اما ...شنیدن بعضی حرفا از زبون بقیه، بهونه ای برای نوشتن باقی نمیذاره...

محمد: "معلممون میگه خدا شما نابیناها رو بیشتر دوست داره، چون نمی بینید. ولی

من گفتم خدا اگه ما رو دوست داشت چرا ما رو نابینا کرد تا اونو نبینیم. بعد گفت:" خدا

دیدنی نیست،ولی همه جا هست. می تونید اونو حس کنید. گفت شما با دستاتون

می بینید. حالا من همه جا رو می گردم تا یه روزی بالاخره دستم به خدا بخوره. اون وقت

بهش می گم. هرچی تو دلم هست بهش می گم".

 

پ.ن:

1.نزدیک به ده بار سینمایی "رنگ خدا" رو دیدم و یاد ندارم با این دیالوگ محمد، اشک نریخته باشم... حرفای محمد از اون جنس حرفاست که باید دلشکسته باشی که بتونی انقدر زلال به زبون بیاریش... آخ که چقدر لازم داشتم شنیدن دوباره این جملاتو.

2.چشم دل باز کن که جان بینی.. آنچه نادیدنیست آن بینی...

+ تاريخ ۱۳٩۳/۱٠/۱ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()