امروز خواهر زاده های عزیزم، همگی منزل مادربزرگشون (که از بد حادثه، منم در همون منزل هستم) جمع بودن... با وجود اینکه سرم شلوغ بود و اعصابمم کمی تا قسمتی خط خطی، ولی برای مراعات حال خواهر جونام، همش یه قیافه خندون از خودم به نمایش میذاشتم که ینی حضور بچه ها اصلا و ابدا مزاحم کارم نیست... دم غروبی هم دو خواهر گرامی راهی مراسم عزاداری شدن و من تنها 3 ساعت وقت مفید برای مطالعه داشتم... و بعد از مراسم، باز هم همان آش و همان کاسه... به خیالم دیگه وقت خوابشون که برسه، یه نفس راحتی میکشم و می پردازم به ادامه کار... اما زهی خیال باطل...

تازه وقتی فندق و جوجه (دو تا فرشته های خاله) اصرار کردن که باید پیش خاله بخوابن، نزدیک بود از شدت غافلگیری، دو تا سیلی نثار گونه هام کنم که ببینم واقعا خوابم یا بیدار.. باور نمیشد امروز خاطرم اینهمه خواهان پیدا کرده...

القصه، دو تا فرشته ها بعد از کلی نقاشی کشیدن و جیغ جیغ کردن، کنار تخت خاله جون، به خواب رفتن... و من که نمی تونستم ببینم این دو تا گُمپ گلم، رو زمین خوابیدن، تیریپ خاله فداکار برداشتم و اراده ام بر این شد تا جوجه و فندق رو بذارم روی تخت و خودم بخوابم کف اتاق...

جوجه رو با موفقیت روی تخت گذاشتم... و وقتی فندق رو بلند کردم، احساس کردم یکی از دستام خیسه... یه لحظه چشامو بستم و وقتی باز کردم دیدم بـــــــــــــلـــــــــه... فندق جونم تو خواب نازش، گلهای قالی رو آبیاری نمودن... و به این ترتیب، کار کلا تعطیل شد و برای شستن فندق، بردمش حموم... اونم در حالی که بچه مستِ خوابه و داره تِلو تِلو می زنه... خلاصه با یه مکافاتی لباس تنش کردم و در حال حاضر خوابیده...

 

+ اینکه میگن خاله، کم از مادر نیست، تازه برام عینیت پیدا کرد.

+ اگه این کوچولو ها نبودن، شاید انقدر زود به زود لبخند به لبم نمیومد...

+ و در پایان عارضم خدمتتون که به یُمن وجود فندق و هنرنمایی امروزش، فردا در منزل اینجانب، مراسم قالی شویان برگزار خواهد شد. پارو و فرچه هم بیارید همراتون...

 


ادامه مطلب
+ تاريخ ۱۳٩۳/۸/٩ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()

 

سکوت بابا، پشتش هزار تا درد و رنجه... وقتی بابا ساکته، ینی داره غصه می خوره... ینی نگرانه از یه چیزی....

هیچ وقت نخواستم و نتونستم شاهد این حال بابا باشم... کاش تمام درد و رنجش مال من بود... کاش می تونستم همه دل نگرونیا رو ازش دور کنم... که بتونه لحظه ای برای خودش زندگی کنه ... برای خودِ خودش...


ادامه مطلب
+ تاريخ ۱۳٩۳/۸/۸ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()

 

خط تلفنم یه طرفه شده.

و نمی دونم چرا هیچ اصراری به رفع این مشکل ندارم...

 

 

+ یه ندای درونی میگه: دلم خواسته خطم یه طرفه باشه...


ادامه مطلب
+ تاريخ ۱۳٩۳/۸/٧ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()