بعضی تصمیمایی که تو زندگی می گیریم، شاید خیلی با عقل و منطق و محاسبات ریاضی جور در نیاد... یه سری تصمیما دِلیه... به حالِت بستگی داره... شاید برات نفع ظاهری نداشته باشه.. حتی ممکنه منافعتم زیر پا بذاره... اما دلتو راضی نگه می داره. حالتو خوب می کنه...

 موضوع صحبتم تصمیمایی نیست که ممکنه رو زندگی اطرافیانمون هم اثر بذاره یا تصمیمایی که از سر خودخواهی و منَم منَم گفتنا گرفته میشه... نه... صحبت سر تصمیمای یه نفره بی حاشیه اس... تصمیمای نه چندان بزرگ اما موثر تو زندگی و احوالات خودِ خودمون که نه خلاف شرعه.. نه خلاف مصالح خانواده و دوستان...

همه ما باید یاد بگیریم در مورد این دسته از تصمیم گیریای اطرافیان دنبال چرایی و علتش نباشیم. چون حال یه آدم مختص خودشه... یه وقتایی نمیشه احساس درونی آدما رو درک کرد... و بالتبع منطقِ پشت اون تصمیمای دِلی و یِهویی رو. شاید دلیل و چرایی رو بشه توضیح داد... اما دلت نمی خواد یه چیزو صد مرتبه توضیح بدی.. شاید یه بار توضیح کافی باشه.. اما دلت نمی خواد به این حس جستجو گرانه که دُزِش هم تو یه عده شدیدا بالاست پُر و بال بدیو تبدیلش کنی به توقع همیشگی اونا از خودت..

 همه باید یاد بگیرن که نمیشه به زور وارد اتاق فکر آدمای دیگه شد. نباید شخصیت یه آدم رو به خاطر تصمیمش زیر سوال برد. نباید دائم توضیح خواست... نباید دائم دلگیر شد بابت توضیح و تفصیل ندادن حالِت...اگه باور داری طرف مقابلت به غایت منطقیه، اجازه بده برای یه بار هم که شده سکوت کنه در مقابل پرس و جوهای کاوشگرانه تو... اجازه بده برای یک بار هم که شده، در مقابل سوالای تو با همون منطق همیشگیش بگه: "میشه علُتشو نگم؟؟!!" و تو هم با گفتن ِ "بله که میشه عزیزم"، فکرشو آروم کنی و خیالشو راحت...

توجیه دیگران بابت تصمیمی که برای تنهاییام می گیرم، سخت ترین کار دنیاست.


ادامه مطلب
+ تاريخ ۱۳٩۳/۸/٢٥ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()

+ امروز وقتی سوار تاکسی شدم که برم دانشگاه، دو تا دختر خانوم نسبتا محترم هم کنارم نشستن... و تا خود مقصد یه ریز حرف زدن... با اینکه خیلی آروم صحبت می کردن، اما کلافه شده بودم از پِچ پِچشون... دوست داشتم بر گردم و بهشون تذکر بدم، ولی می دونستم این منم که دنبال بهانه ام... این منم که بی حوصله ام... اونا مقصر نیستن... این منم که...

+ با اینکه باید تا صبح بشینم و کارای نهایی مقاله رو انجام بدم، اما دارم دست دست می کنم که زمان بگذره... میام اینجا که بنویسم و با فکر آزاد برم سراغ کار.. اما حرفا قبل از حرکت دستای من رو کیبورد انگار میرن تو انفرادی...

+ اون منِ پَکَر و بد اخلاقم اومده سراغم ... نباید تحویل بگیرمش که یه وقت جا خشک نکنه...

 

+ آهنگ



ادامه مطلب
+ تاريخ ۱۳٩۳/۸/٢٢ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()