+ امروزم رو با خوندن پایان نامه ای که اسطوره علمی برام مِیل کرده بود گذروندم... می دونم نتیجه ای در پی نداره.. اما خوندمش.. اون آقای "میم" اگه الکی بهانه نمی آورد، کتاب تا الان چاپ شده بود... (الهی بلایی که سر من و کتابم آورده، سر کتابا و مقاله هاش بیاد).

+ بالاخره بدهی موبایلم رو واریز کردم و خط تلفنم بعد از ده روز وصل شد. هرچند دلم نمی خواست ... اما مجبور بودم.

+ "سفید برفی" عزیزم ، طبق معمول همیشه، درست وقتی بی رمق افتاده بودم رو تخت، باهام تماس گرفت و کلی خندوند منو... آخرشم ازم خواست تو یکی از همین روزا بریم بیرون... منم سریع خواسته اش رو اجابت کردم و گفتم فردا بریم... قرار شد برم دفتر وکالتش که بعدش بریم بچرخیم...

+ بعضی آدما انگار خودتن بیرون از خودت... همون قضیه "یه روح در دو بدن" و از این حرفا... حالا با احتساب "موقشنگ" و "سفید برفی" من یه جورایی میشم یه روح در 3 بدن... می ترسم هی تعداد این آدمای دوست داشتنی زندگیم زیاد شه و روحم تجزیه بشه بینشون، آخرشم هیچی از خود واقعیم نمونه...


+ من که وقت ندارم برم لب ساحل بشینم، غروب خورشیدو تماشا کنم.. اما می تونم با یه دوست مهربون برم پارک ملت و در حالی که از فلاسک دو نفره کوچولوم، چایی می ریزم تو لیوانش، غروب نارنجی پاییز رو از لابلای برگای زرد روی درختا به نظاره بنشینیم...

 


ادامه مطلب
+ تاريخ ۱۳٩۳/۸/۱٧ساعت ٩:٢٧ ‎ب.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()

دو روزی بود که خونه آبجی بودم... انگار فرار کرده باشم از یه موقعیت تکراری.

اونقدر فضا و آدمها تکراری شده بودن، که تصمیم گرفتم تو همایشی که دانشگاه ترتیب داده، شرکت کنم. در عرض 1 ساعتی که تو لابی منتظر بودیم تا وارد سالن بشیم، با 4 نفر از شرکت کننده ها اونقدر صمیمی شدم که تقریبا یه جورایی باهام درد دل هم کردن... آدمایی که ظاهرشون یه چیز بود و حرف دلشون چیز دیگه... از اون دسته آدما که تحلیل شخصیتشون سخته. آشنایی با این 4 نفر برای من تجربه جدیدی بود. حرفاشون جوری بود که لااقل تا چند ماه سوژه دارم برای فکر کردن و شاید اونها برای فکر کردن به حرفای من...

 

پ.ن: یه جاهایی غریب بودن خوبه ... باعث میشه آدم مشتاقانه دنبال مشترکات خودش با آدمای محیط بگرده... و شاید قدر آشناهای دور رو هم بدونه حتی...

 


ادامه مطلب
+ تاريخ ۱۳٩۳/۸/۱٧ساعت ٥:۱۳ ‎ب.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()

دلیل اینهمه "بودن" آدمها درست وقتی بود و نبودشون فرقی به حالت نمی کنه و یک دفعه "نبودشون" درست وقتی باید باشن و تنهاییت رو پر کنن چیه؟؟

دلیل بودن اینهمه بغض غبار گرفته تو گلو، بدون بهانه ا‎ی برای باریدن، و نبودش درست وقتی که باید راه گلوتو ببنده چیه؟؟

 

پ.ن:

+ فرا رسیدن ایام تاسوعا و عاشورای حسینی رو تسلیت عرض می کنم.

گاهی میان روضه تلقین می کنم که

جایی شنیدم این مقاتل، اشتباه است.


ادامه مطلب
+ تاريخ ۱۳٩۳/۸/۱۳ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()