یه مدت بود که با اسطوره علمی سر سنگین بودم... علت خاصی ام نداشت.. شایدم داشت ولی دلم نمی خواست خیلی روش زوم کنم... اما این سرسنگین شدنه الکی الکی دو ماه طول کشید... نه من باهاش تماس گرفتم... نه ایشون. هرچند میدونستم سرش فوق العاده شلوغه... ولی خب، انتظار داشتم همون قدر که من پیگیر پروژه چاپ کتاب هستم، اونم باشه...

با اینکه باید باهاش تماس می گرفتم و پیگیر می شدم، اما با خودم و خودش لج کردم و بی خیال همه چیز شدم. تا اینکه امروز بالاخره این سکوت دو جانبه شکست و اسطوره عزیز، تماس گرفت... و من که هنوز انگار دلخور بودم ازش، یه کوچولو از هیجانی که تو صِدام موج می زد رو کم کردم و به سوالاتش جواب دادم...

بعد از احوال پرسی های معمول، جویای پروژه شد و انتظار داشت که همه کارا انجام شده باشه .. و از اونجایی که برای ادامه کار، لازم بود ایشون دو تا پایان نامه رو به دستم برسونه و این کارو تا حالا نکرده بود، صراحتا گفتم که کار به این دلیل تموم نشده... و ایشون در عین بزرگواری سریعا پایان نامه رو برام میل کردن. اونم در شرایطی که اصلا وقت ندارم رو پروژه کار کنم...

موندم چی کار کنم... دو ماه از تابستونم که فوق العاده شارژ بودم برای پژوهش و تحقیق، گذشت و حالا که کلی کار رو سرم ریخته، باید بشینم پای موضوعی که یه جورایی رشته کلامش از دستم خارج شده و نیاز به مطالعه مجدد داره...

از طرف دیگه دوباره داره جریان سوال و جوابای مکررش در مورد دکتری و انتظارش مبنی بر اینکه حتما باید قبول شم، شروع میشه...و این فشار ناشی از انتظارات اسطوره یه جورایی منو از پا در میاره همیشه.. (هر چند همین توقعش از من، انگیزه خوبیه برای تلاش) اما در کل فکر می کنم اگه تو همون بی خبری ناشی از سرسنگینی می موندم بهتر بود برام...ناراحت

+ یه احتمالم وجود داره .. و اونم اینکه تماس تلفنی اسطوره، استجابت دعایی باشه که چند روز پیش از دل گذروندم : که دلم یه توپ و تشر از جانب استاد کاربلد به دانشجوی خوبش رو می خواد...

پس شد آنچه شد...مژه


ادامه مطلب
+ تاريخ ۱۳٩۳/۸/۳ساعت ۱:۳۱ ‎ق.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()

داشتم پرسه شبانه ای تو وبلاگ بعضی دوستان می زدم که چشمم خورد به این پست:

"همزمان که پیرتر می شویم بیشتر و بیشتر درمی یابیم که مهم نیست چه ظاهری داریم یا مالک چه هستیم ! مهم انسانی ست که به آن مبدل گشته ایـم...! "

منبع: وبلاگ "نقطه سر خط"

 

پ.ن: یه نگرش عمیق و تاثیر گذار که می تونه به روند کنار اومدنم با واقعیت سرعت ببخشه...لبخند



ادامه مطلب
+ تاريخ ۱۳٩۳/٧/۳٠ساعت ٦:٠٤ ‎ق.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()

امروز داشتم به این فکر می کردم که یه جوون تو سن 26 سالگی، خیلی فرصت داره برای اینکه آینده اش رو به بهترین شکل ممکن بسازه.. خیلی فرصت داره برای ساختن روزای شاد توی زندگیش... فرصت داره برای تجربه کردن... خلاصه داشتم به خودم امید به زندگی می دادم... حس خوبی ام بود. دیدم اگه لطف خدا شاملم بشه و عمرم قَد بده، خیالات زیادی تو سرمه که باید به منصه ظهور برسونمشون ( دوست داشتم یه کم لفظ قلم حرف بزنم...نیشخند)

اما همه چیز در یه چشم به هم زدن به باد فنا و نیستی رفت... داشتم کتاب می خوندم و زلفای پر کلاغیمو دور انگشتام می پیچوندم که یهو یه تار موی سفید به چشمم خورد... یه موی سفید بلند که حالمو بدجور گرفت... شاید برای خیلیا وجود موی سفید بین موهاشون عادی باشه، اما برای من غیر قابل هضمه...

از وقتی دیدمش، دلم گرفته. جدی می گم... همش دارم خودمو با موهای سفید تصور می کنم... از اینکه پیر بشم می ترسم... از اینکه قد خمیده بشم.... از اینکه نتونم یه مسیر طولانی رو بدون پا درد و کمر درد پیاده روی کنم... از اینکه طاقت هوای سرد رو نداشته باشم و به طرفة العینی سرما بخورم..از اینکه تنوع رنگ لباسام به اقتضای سن بالا، کم بشه... از اینکه رنگ و لعاب چهره امو از دست بدم و با هر خنده ای که می کنم، دور چشمام و لبام پر از چین و چروک باشه...

میدونم گذر زمان همه اینا رو با خودش داره و راه فراری ام ازش نیست.. اما مشکل اینجاست که تا امروز، خودمو تو هر موقعیت شغلی و اجتماعی که در آینده تصور می کردم، با چهره الانم در نظر می گرفتم... افکار دور و درازی که خودمو توش غرق کرده بودم، همش با چهره حال حاضرم شکل گرفته بودن... تصویر آینده من تو افکارم، با موی سفید و خمیدگی تناسب نداره...

+ اصن این موی سفید دری از واقعیت ها رو، به روی من و افکارم گشود... و چاره ای نیست جز اینکه با واقعیت ها کنار بیام (هرچند به سختیناراحت)

 

+ اقرار می کنم، بی یاد تو هنوز... هم سخته خواب شب، هم خنده های روز...

   از تو حواسمو، هِی پرت می کنم... با قلب بی کَسم هِی شرط می کنم.


ادامه مطلب
+ تاريخ ۱۳٩۳/٧/۳٠ساعت ٢:٥٩ ‎ق.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()

نمی دونم چرا ؟؟ ولی با وجود قدرت بیان و اعتماد به نفسی که دارم، وقتی چهره های مشهور و دوست داشتنی رو از نزدیک می بینم، زبونم بند میاد و فقط نیشمه که تا بنا گوش بازه... دقیقا این شکلی نه اینکه این آقایون و خانومهای چهره جدیدا دم از لزوم رعایت حریم خصوصیشون و زیر نظر نبودن تو خیابون و اینا می زنن، دیگه آدم رغبت نمیکنه بره سمتشون... که آیا برخورد خوبی داشته باشن... آیا نداشته باشن...

آخرین بار،حدودا یه سال پیش بود که یکی از بازیگرا رو تو مترو دیدم، انقدر هول شدم که اسمشو فراموش کردم.. بعدم خواستم مثلا بفهمه که دیدمش و ذوق کردم، در عین حماقت، با چنان صدای بلندی سلام کردم که اون بنده خدا بعد از جواب سلامم با تعجب نگام می کرد... دلیل این نگاهشو نفهمیدم... اما بعدها که قیافه خودمو تصور کردم تو اون لحظه، حق دادم که اون مدلی نگام کنه... چون تا قبل از سلام کردنم، قیافه یه دختر متشخص و تودار رو میدید که یهو انگار برق بهش وصل کرده باشن، تغییر چهره دادم و باور بفرمایید پلک می زدم به همین فضاحت

از قضا امروز که رفته بودم خرید، تو قسمت مواد غذایی فروشگاه، یهو چشمم خورد به دو تا جوون قد بلند که همه داشتن با چشماشون اون دو تا رو به هم نشون می دادن... دقت که کردم دیدم ای دل غافل، این دو تا که فرهاد قائمی و مجتبی میرزاجان پورن... و باز دچار همون حالت همیشگی شدم ... نیش تا بنا گوش باز و چشم ها از حدقه بیرون و دو به شک که سلام بدم و امضا بگیرم ازشون یا نه... اما این دفه انگار فقط من نبودم که این مدلی بودم.. همه همینجور خشکشون زده بود و داشتن با نیش باز این دو تا جوون رعنا رو برانداز می کردن ( به لحاظ قد و قامت فقط  و لا غیر) و جالبه که هیچ کس سراغشون نمی رفت.. همه فقط می خندیدن مثل دیوونه ها... فک کنم اون دوتا هم بعد از اینهمه افتخار آفرینی، انتظار عکس العمل دیگه ای رو داشتن از مردم... ولی نهایتا نگاه های گرم و پر از شادی مردم حاضر در فروشگاه نصیبشون شد ( که البته همین اندازه نگاه هم کم نیست در  نوع ایرانیش).

 

پ.ن: این ذوق مرگی رو کنترل کردم امروز ... ولی خیلی سخت بود خدایی (در توان هر کسی نبود)


ادامه مطلب
+ تاريخ ۱۳٩۳/٧/٢۸ساعت ٤:۱۳ ‎ق.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()

+ وقتی تو اوج جوونی، انقدر حافظه ام نَم برداشته که حتی اسم کاربریم یادم نمی مونه... همان بِهـ که برم سرای سالمندان ... با احتساب این مورد آخر، فکر می کنم تا امروز، بار شیشم یا هفتمَم باشه که اسم کاربری  یا پسوورد فیس بوق و ایمیل و جیمیل و هزار کوفت و زهر مار دیگه امو فراموش می کنم.. و باز روز از نو و روزی از نو... مغزی که از کودکی با گوشت ماهی و میگو قهر کرده باشه و پشت چشم براشون نازک کنه، بهتر از این کار نمی کنه دیگه... می تونم قیافه ماهی و میگوهایی که نخوردمشون و اَخ و پیف، نثارشون کردم رو تصور کنم که دارن به حال امروز من قاه-قاه می خندن.

+ نه که یه بار به طرز فجیعی اینجا (وبلاگم) لو رفت و اساسی حالم گرفته شده، واسه همین دچار فوبیای "لو رفتن وبلاگ" شدم و نمی تونم راحت بنویسم...آخه به فلانی و فلونی چه ربطی داره که من کجا می نویسم و در چه مورد می نویسم...؟؟؟

+ هفته پیش به صورت غیر قابل باوری حال خوبی داشتم و تصمیم داشتم این حال خوب رو تو وبلاگ ثبت کنم.. اما با توجه به اینکه در امر چشم زدن خودم فوق العاده مهارت دارم، ثبتش نکردم تا چشم نخورم... با این وجود، چشم کردم خودمو و دقیقا به فاصله دو روز بعد به چنان حالی دچار شدم که آخرین بار، اواسط مهر ماه 91 دچارش شده بودم.. روان من پریش نشده احیانا؟؟؟ناراحت

+ دقیقا امروز که اراده کرده بودم، بشینم از صبح برنامه هامو پیش ببرم... زد و ساعت 12 ظهر از خواب پریدم ( این دیر بیدار شدنم دلیل داشت البته... نخندید)،  و وقتی خواستم شروع کنم به کار، تلفن زنگ زد و یه دوست قدیمی ما رو گرفت به حرف، اونم نه یه ساعت، نه دو ساعت؛ که چهار ساعت صحبت کردگریه... گوشم چشبیده بود به گوشی تلفن و داغ کرده بود... مغزم که کلا هنگ کرده بود... هنوزم  باور نمیشه... 4 ساعت ناراحت خدا رحم کرد بین صحبتا پشت خطی داشت و یه ده دقیقه ای فرصت داشتم نماز بخونم... و الا باید متصل به نماز مغرب میشد... بماند که وسط صحبت ایشون، بنده مبتلا شدم به دل پیچه ای که سابقه نداشت هیچ وقت... مثل مار به خودم می پیچیدم و می خزیدم روی زمین...

+ گفتم مغز، یادم اومد با داماد گرامی و خواهر جون رفته بودیم پارک، که به پاس خدمات شایان توجه دوماد محترم در چند امر خطیر، تصمیم گرفتم مهمونش کنم به صرف ساندویچ مغز... رفتم تو مغازه، به پسره میگم : آقا مغز داری؟؟ می گه بله ( با خنده .. که البته من متوجه دلیل خنده اش نشدم و با خودم گفتم چه مرد جلف و لوسیه).. بلافاصله پرسیدم : آقا زبون نداری؟ ( منظورم ساندویچ زبون بود)، دیدم آقاهه بدجور خندید و گفت نه... پشت بندش شوهر خواهرم از خنده ریسه رفت... تازه اون موقع بود که متوجه افاضاتم شدم... تقصیر من چیه؟؟ تا حالا ساندویچ مغز و زبون نخریده بودم خو...

+ زیر خاکستر من طوفانه.. معنی سکوت من، سکوت نیست...

وقتی که از چشم تو افتادم، دیگه هیچ افتادنی، سقوط نیست.

 


ادامه مطلب
+ تاريخ ۱۳٩۳/٧/٢٧ساعت ٦:٤٩ ‎ق.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()