دلم یه توپ و تشر می خواد که بشینم با تمرکز به کارای عقب افتاده ام برسم.. از اون تشرها که یه استاد کاربلد و با تجربه به دانشجوی خوبش می زنه... حتی شاید دلم می خواد استادم گوشمو بپیچونه و ازم بخواد با جدیت بیشتری کار کنم... یا حتی تهدیدم کنه به اینکه اگه به حرفاش گوش نکنم، برم پِی کارم...

من آدمی ام که باید چوب استاد بالا سرم باشه .. اونوقت بهترین نتیجه رو میگیرم ... و هیهات که در این وانفسا، بدجور دورشون رو خط کشیدم و رفتم تو لاک خودم...

باید فازمو تغییر بدم انگار... باید برم گوشمو بدم دست استاد که حساب کار دستم بیاد. زیادی بازیگوش شدم این مدت.


ادامه مطلب
+ تاريخ ۱۳٩۳/٧/٢٦ساعت ٥:٢٤ ‎ق.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()

 

خدا که اینهمه خوب است کاش امر کند...

کمی زمانه به ما روی خوش نشان بدهد...

 

 و دیگر هیچ...


ادامه مطلب
+ تاريخ ۱۳٩۳/٧/٢٥ساعت ۱:٥٧ ‎ق.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()

حرفای نگفته راه گلومو بسته...

دلم می خواد این سد لعنتی بشکنه...

خسته شدم از "پتروس" بودن...




ادامه مطلب
+ تاريخ ۱۳٩۳/٧/٢٢ساعت ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()