[نوشته ای که ترجیح دادم، توی ذهنم باقی بمونه] و اما ادامه اش که ترجیح می دم از ذهنم بندازمش بیرون:

خیلی وقته که معنی خیلی واژه ها، برای من اونی نیست که دیگران باورش دارن... خیلی از اسطوره ها برای من مُردن.. بایدی وجود نداره... هر چی هست، رفتار منه در مقابله به مثل با اونچه که از طرف مقابل دیدم... فهمیدم بی تفاوت بودن هم حس بدی نیست... مثل اینه که روی آب شناور مونده باشی، بدون حرکت.. (شیرینه واقعا)، کمتر فکر می کنم به اتفاقات و آدمای اطرافم، و متقابلا خوابای خوب زیاد میبینم (هرچند فقط خوابه)

در حال حاضر می تونم بگم زندگی تنهایی (دور از فکر آدما بودن)، خیلی آرومترم کرده.. اما خدا همه چیزو یه جا به آدم تقدیم نمی کنه و بالاخره تو این آرامش فعلی، عواملی هم هست که مثل ناخون کشیدن روی شیشه، اعصاب منو مورد عنایت قرار میدن ( که اونا رو هم به حال خودشون رها می کنم... شاید که رستگار بشن)

 

پ.ن: یه وقتایی ام هست که میبینی بهترین و قشنگ ترین باورهات، تو ذهنت کم رنگ شدن و می تونی حتی بدون اونا به زندگیت ادامه بدی ... خیلی راحت.


ادامه مطلب
+ تاريخ ۱۳٩۳/٧/۱٥ساعت ٤:٥٠ ‎ب.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()