بعد از یه سال از شروع کارم، هنوزم تو گرفتن حقوق تعارف دارم (متاسفانه) و همین تعارفی بودنم باعث شد حقوق تیرماه هنوز به دستم نرسیده باشه... البته این تقصیر مسئول مربوطه نبود ... که تنبلی خودم کاردستم داده...

عن قریب که چشمام داشت از بی پولی درمیومد و نزدیک بود بیافته کف خیابون، با مسئول مربوطه تو اداره تماس گرفتم و ازش خواستم حقوقمو به شماره حساب جدیدی که افتتاح کردم واریز کنه... و ایشون در کمال تعجب گفتن که حقوق شما تیرماه واریز شده ...  خلاصه اینکه حساب به ظاهر مسدود ما، مسدود نبوده و بعد از دریافت اون مبلغ تُپُل، مسدود شده و در حال حاضر پول بی زبون من تو حساب قبلیم زندانیه و من از این موضوع بی اطلاع بودم که مطمئنا اگه می دونستم نمی ذاشتم حتی یه روزم دوری منو تحمل کنه و فالفور آزادش می کردم از بند اسارت .

در هر حال، فردا عازم بانکم... امیدوارم دست پُر برگردم.. هرچند حدس می زنم قبل از برگشتن به خونه، یه سر بزنم بازار و همچین دلی از عزا دربیارم... کفش و مانتو و شلوار و شال و کیف که خیلی لازم دارم ... از طرفی کلی کتاب برای آزمون دکتری لازم دارم که باید بخرم... و از طرف دیگه عادت دارم با هر حقوقم، خانواده رو مهمون کنم به صرف شیرینی. با این اوصاف یقین دارم هیچی ته حساب باقی نخواهد موند و باید یه مبلغی ام، دستی بگیرم از پدر محترم.

 

پ.ن:

1-و به این ترتیب، هنوز چشممان به جمال این پول روشن نشده و دستمان به پول نرسیده بود که بدهکار هم شدیم.

2- ایشالله هیچ کارمندی چشم انتظار حقوقش نباشه، صلوات ...

 


ادامه مطلب
+ تاريخ ۱۳٩۳/٦/٢٤ساعت ٢:٤٢ ‎ق.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()

 

نمی دونم تجربه اش کردید یا نه؟؟ ولی گاهی دل آدم اونقدر تنگه.. اونقدر گرفته اس که با تمام وجود سعی داری از هر بهونه ای برای گریه دور نگهش داری... دل آدم این موقع ها حکم بچه لجبازی رو داره که اگه شروع کنه به گریه کردن، تا زمین و زمان رو به هم ندوزه دست بردار نیست...

حال این روزای من دقیقا همینه... اونقدر سرمو شلوغ می کنم که نفهمم روز و شبم چطوری داره می گذره... ینی نه تنها از زندگی تو گذشته فرار می کنم... حتی از زندگی در زمان حال هم فراری ام... فقط دارم برای آینده ای که هیچی ازش نمی دونم تلاش می کنم... موندن تو حال و ورق زدن روزایی که هیچ تعلق خاطری بهشون ندارم آزارم می ده... هر چند مطمئنم یه روزی میرسه که حسرت همین روزامو می خورم...به هر ریسمونی چنگ می زنم که منو دور کنه از بغض...

تلاشم تا الان نتیجه بخش بوده... اما حالا احساس خستگی اومده سراغم... انگار دیگه زورم نمی رسه... فرار آدمو خسته می کنه... همیشه همینطور بوده...

 

همیشه وقتی اینجوری داغونم....

 


ادامه مطلب
+ تاريخ ۱۳٩۳/٦/٢۳ساعت ۳:٢۸ ‎ق.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()