خاله زنک بازی

بالاخره بعد از کلی برَم- نَرَم هایی که تو کار حنابندون آوردم، رفتم به این مجلس عیش و طَرب... و چه خوش مجلسی بود...جای رُفقا خالی...

بالاخره اونی که منو تو این مراسم همراهی کرد "مو قشنگ" بود. با مامان رفتیم خونه "موقشنگ"، تا اون و مامانشم آماده بشن... من تو همون نیم ساعتی که اونجا بودیم، همچین به قیافه ام رسیدم که انگار اصغر آقا رفته باشه آرایشگاه و تبدیل بشه به سوسن خانوم

در کل مراسم خوبی بود... من که با دوستم (خواهر عروس خانوم) کلی گپ زدم و یاد ایام شباب کردیم و سر حال اومدیم...

اما شرح مراسم و آدماش:

عروس خانوم که فوق العاده ماه بود و به مدد شینیون و میکاپ ماهرانه آرایشگر محترم اصن شده بود یه ماه تابان... (همین جا دوباره براش آرزوی خوشبختی می کنم)

آقا دومادم که با اونی که من تو ذهنم ساخته بودم زمین تا آسمون فرق داشت... و به نظرم باید خیلی سنگین تر رفتار می کرد، اما خب. میذاریم به حساب خوشحالی بیش از حدش از بابت وصال یار

قسمت خانوما که یه جورایی با حضور دائمی آقا داماد و برادران محترمشون و عده دیگه ای از آقایون فامیل، دیگه یه جورایی مختلط محسوب میشد برای من و "موقشنگ" و مامانامون لایَتَچَسبک (نچسب) بود (ناسلامتی ما کلی به ظاهر و سر و صورت رسیده بودیم، اما دریغ از لحظه ای مجال حضور و ظهور).در واقع اینجوری بودیم کلّا.

اقوام و آشناها که دیگه قابل تشخیص نبودن... آخه یه زمان فامیل عروس رو میشد از حجابشون در برابر دوماد تشخیص داد... اما حالا... خواهر و دختر خاله و دختر عموی عروس یه جوری جلو دوماد ظاهر میشن که جلو شوهرشون ظاهر نمیشن...

همینجور شاباش بود که رو سر عروس و داماد ریخته میشد و بچه های فامیل برای برداشتن اونهمه اسکناس 10 هزار تومنی، شیرجه نزدن... و همونجا بود که فهمیدم چقدر سطح شعور و فرهنگ شاباش ریزون از دوره ما تا این دوره، ارتقا پیدا کرده. Surprise

تا اونجایی که به خاطر مبارک بنده خطور میکنه، شبای حنابندون و عروسی برای من و همسن و سالای من یه جورایی مساوی بود با مصدومیت های جدی... چون با دست به جیب شدن فک و فامیل برای ریختن شاباش رو سر عروس و دوماد، بچه ها که هر کدوم یه گوشه ای کمین کرده بودن، به محض رسیدن شاباش به زمین، چنان شیرجه ای میزدن وسط جمع که کمِ کم چش و چال یکیشون در میومد و لااقل سه نفر از خانومای در حال انجام حرکات موزون، تعادل خودشونو از دست می دادن و پخش زمین میشدن... بماند که این شیرجه ها، نه برای رسیدن به اسکناسای ده هزار تومنی، که برای به دست آوردن اسکناس 20 و 50 و نهایتا 100 تومنی بود که البته اون موقع برای ماها حکم تراول رو داشت.

اینم از مراسم حنابندون... همین اندازه که مستفیض شدم بسه... مراسم عروسی بمونه واسه اهلش...

 


ادامه مطلب
+ تاريخ ۱۳٩۳/٦/٧ساعت ٢:۱٠ ‎ق.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()

نیمه شب نوشت...

دقت کردم وقتی تو پذیرایی مطالعه می کنم، سرعت یادگیریم مثل فشفشه اس... نمی دونم دلیلشو... ولی تو اتاقم اینطوری نیستم... یا میشینم پای لپ تاپ... یا میشینم به تغییر دکوراسیونش فکر می کنم... شایدم چون اتاق حس بدی بهم میده...فعلا که باید بی خیال تحقیق و تفحص در باب دلائل این پدیده غریب بشم...

چون فردا شب، مراسم حنابندون خواهرِ دوستمه ... اما نمی دونم برم یا نه...؟؟!! هرچند محض احتیاط ابزارآلات بزک دوزکمو آماده کردم... و اتفاقا، برای اولین بار می دونم چی باید بپوشم ( و مامانم از این بابت در پوست خودش نمی گنجه) اما میلی به رفتن در خود نمی بینم. تو این مراسم من و دو تا از دوستام یعنی"موقشنگ" و "عروس" دعوتیم و جالب اینجاست که این دو نفر با هم قهر تشریف دارن... و هر کدوم به خاطر حضور اون یکی قصد نداره تو مراسم شرکت کنه. قهری که هیچ کدومشونم دلیل خاصی براش ندارن و الان حدود 5 سالی میشه که از هم رو بر می گردونن... منم هر کاری کردم این رابطه دوباره شکل بگیره .. نشد که نشد... آدمیزاده و کینه به دل گرفتن...

حنابندونم، حنابندونای قدیم... دوست و دشمن، فامیل و غریبه، در و همسایه میریختن خونه صاب مجلس... انقدر شلوغ میشد که جا نبود واسه پشتک وارو زدن مهمونای عزیز .

 

پ.ن:دلمان یکی از همان حنابندان ها خواست، از همان بی شیله پیله هایش...

 


ادامه مطلب
+ تاريخ ۱۳٩۳/٦/٦ساعت ٢:٢٢ ‎ق.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()

امروز واقعا جیگرم برای آقا داماد کباب شد... از پایان نامه و مشکلاتش واقعا خسته شده... علی رغم اینکه سرم واقعا شلوغه، دوست دارم با تمام وجود کمکش کنم... چون کاملا درکش می کنم... منم تو موقعیتی که الان قرار گرفته، بودم... با این تفاوت که هیچ کس نبود بهم کمک کنه... ولی از ته دل آرزو می کردم یکی پیدا بشه و باری از دوشم برداره...

 حالا من میشم فرشته نجات آقا دومادمون... خواهر زن به درد همین موقع ها می خوره...اینم بگم که تا حالا من خیلی از این خواهر زن بازیا درآوردم... حالا کیه قدر بدونه

فردا هم می رم اداره مامانِ فندق تا کارای مرخصی استعلاجیشو انجام بدم... در اینصورت بازم میشم فرشته نجات خواهر جونم... هرچند فرشته نجات بودن رو از خودش یاد گرفتم (می تونم بگم تمام مواقعی که به کمک احتیاج داشتم و کاری از دستش بر میومده، در کنارم بوده)

آخ که چقدر داشتن خواهر خوب تو زندگی آدم خوبه... بعد از مدتها دلتنگی و پکر بودن، با نوشتن این پست و یادآوری اینکه خواهر خوبی مثل "مامانِ فندق" دارم حالم بهتر شد...

خدایا... هزارتا نعمت خوب تو زندگی بهم دادی... همه یه طرف... نعمت داشتن آبجی خوبی که دارم یه طرف دیگه.. در پناه خودت حفظ  کن این فرشته مهربونو...

 


ادامه مطلب
+ تاريخ ۱۳٩۳/٦/٥ساعت ٤:٠٥ ‎ق.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()

خدا جونم...

شاید دیر نگاهم به آسمون بیافته... اما می افته...

شاید دیر صدات کنم... اما حتما صدات می کنم.

پس منتظرم...

بی جواب نذاری منو عزیز دل

 

به هوای تو  زنده ام...


ادامه مطلب
+ تاريخ ۱۳٩۳/٦/۳ساعت ۸:٤٢ ‎ب.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()