"خیلی دلم می خواست خدا روی زمین بود .. منو تو آغوشش می گرفت و می تونستم با صدای بلند گریه کنم... اونقدر که لباسش خیس شه از اشکام... دست بکشه رو موهام و بگه :

نگران نباش... همه چی با من... تو فقط بخند...

و همه چیز جلوی چشام رو به راه میشد و من این بار با صدای بلند فقط می خندیدم...

پ.ن: خدای مهربونم.. برآورده کردن این آرزو برای تو کار سختی نیست... منتظرما..."

 

بعد از نوشتن این متن و قبل از انتشارش، همینجوری دلم هوای یکی از دوستامو ( که همکارمم هست) کرد و باهاش تماس گرفتم... و اون بدون اینکه بدونه چی تو ذهنمه، راجع به یه موضوع فوق العاده مهمی که خیلی فکرمو درگیر خودش کرده بود خبر خوبی بهم داد... یه جورایی بهترین خبر خوبی بود که شنیدم.. اونم تو این موقعیت... و این برای من یعنی در آغوش خدا بودن... ینی اینکه لباس خدا از اشکهای من خیس شده... ینی اینکه دستای مهربونشو روی سرم کشیده... و حالا میگه بخند... با تمام وجود بخند... همه چی رو به راهه... نگران نباش...

پ.ن: خدای مهربونم...بارها بهم ثابت کردی هوامو داری... ولی امشب ... یه جور دیگه ای بودی... گرمی دستای مهربونتو به خوبی روی سرم احساس کردم. درست وقتی که از همه جا نا امیدم بودم...گریهگریهگریه

ممنون بابت اینکه آرزومو برآورده کردی ... بابت اینکه خدای منی...

خدایا... شکرت...

+ تاريخ ۱۳٩۳/٢/۳٠ساعت ٩:۳۱ ‎ب.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()

 

از آخرین نوشته ام چند وقتی میگذره.... از اون روز تا الان اتفاقات خوب و بد زیادی برام افتاده... اتفاقات بد رو فاکتور میگیرم.. چون اصلا دلم نمی خواد ثبتشون کنم...

اما اتفاقات خوب اینکه:

بالاخره کار بازسازی خونه تموم شد و برگشتیم خونه و من در حال حاضر تو اتاق خودم مستقر شدم...

دوم اینکه این مدت خیلی خیلی خیلی بیشتر از قبل، قدر مامانمُ دونستم... و این برای من یه فرصت دوباره اس برای جبران محبتای مامان عزیزم.

سوم اینکه اسطوره علمی عزیزم تماس گرفت و گفت که مقاله مون چاپ شده ...

چهارم اینکه : این اتفاق هنوز نیافتاده و فعلا در مرحله صحبت و مذاکره اس...بذارید این اتفاق قطعیت پیدا کنه بعد بنویسمش... ( خبر کاملا فرهنگیه... یه وقت فکر بد نکنید)

و یه سری اتفاقات دیگه که...

فردا میرم پیش اسطوره علمی عزیزم... که مجله ای که مقاله ام توش چاپ شده رو بگیرم و راجع به اون موضوع که مربوط به خبر چهارم هست باهم صحبت کنیم.

پ.ن:الخیر فی ما وقع

دعا کنید برام...

+ تاريخ ۱۳٩۳/٢/٢۸ساعت ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()