دلم می خواست بنویسم... چون فکر می کردم نوشتن بتونه متمرکزم کنه... اما واقعیتش اینه که نمیتونه. میام بنویسم یا بگم اما هر بار چشمم به تابلوی کوچیک روی دیوار اتاق می افته با این بیت:

"به تو حاصلی ندارد غم روزگار گفتن.. که شبی نخفته باشی به درازنای سالی"

و دلسرد میشم از بیان هر چی که رو دلم سنگینی می کنه...

کاش آدما می تونستن بفهمنت... بدون اینکه حرفی بزنی...

 

ادامه مطلب
+ تاريخ ۱۳٩۳/۱۱/۱٢ساعت ٢:٤٠ ‎ق.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()

 

 من به تنهاییِ این پیله قناعت دارم
هرچه کِرم است که پروانه نباید بشود ...

 

ادامه مطلب
+ تاريخ ۱۳٩۳/۱۱/۱٠ساعت ٢:٠٩ ‎ق.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()

از مضرات گوش کردن موسیقی اونم موقع سوار شدن به تاکسی:

فرض کنید ساعت 7 شبه و کلی ام دیرتون شده... دل از این موسیقی کذایی که در حال گوش دادنش هستید هم نمی کنید و اولین تاکسی که تو ایستگاه مقصد همیشگیتون هست رو سوار میشید.. و باز تصور کنید تو تاکسی هم چشمتون به گوشی و آپشناشه...بعد سرتونو بالا میارید و میبینید که ای داد بی داد... تاکسی داره میره سمت شمال غرب(مثلا) ... و مقصد شما کجاست: شرق (مثلا)

و باز تصور کنید با احتساب کرایه همیشگی، فقط به همون اندازه تو کیفتون پول هست و بقیه داراییتون تو کارت بانکیه... و اگه راننده هزار تومن بیشتر کرایه بخواد باید کلی توضیح بدی که فلان است و بهمان.

و باز تصور کنید که قراره شام اون شب رو شما بپزید... چرا؟؟  چون مادر جون رفتن سفر و پذیرایی از شوی عزیزشون رو سپردن به شما :))

همین قدر بگم که من ساعت 9 شب رسیدم منزل و با سفارش یه چلوکباب مخصوص سعی کردم فرا فکنی کنم و ذهن پدر عزیز و خودم رو از این جریان منحرف کنم... که البته خیلی ام موفق نبودم... اما درس عبرتی شد که دیگه تو مسیر هندزفری رو بِکَنم از گوشام و خودمو نسپرم به جاده سرنوشت.

 

ادامه مطلب
+ تاريخ ۱۳٩۳/۱۱/٧ساعت ۱:٤٤ ‎ق.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()