خواستم بگم متنفرم.. اما دیدم بار منفی جمله خیلی زیاد میشه.. پس می گم: حس خوبی ندارم نسبت به آدمایی که بعد از مدتها می بیننت و قبل از اینکه جویای حالت باشن، دوست دارن تمام اونچه رو که این مدت ازش بی خبر بودن رو بدونن و در عرض دو دقیقه، اطلاعاتشون رو تکمیل کنن و یه نفس راحت بکشن که: خدا رو شکر، آمار این یکی رو هم در اوردیم...

اینکه اخبار اوضاع و احوالم رو جویا میشن، ناراحتم نمی کنه.. اما وقتی می بینم هر کسی دنبال دونستن اون بخش از زندگی آدمه که برای خودش جذابه و معمولا توجهی به احوال درونی مخاطبش نداره، منو از هر ملاقات اتفاقی با دوست و آشناهای قدیمی دلسرد می کنه...

روز سه شنبه قرار ملاقات داشتم با یکی از اساتیدم، محل قرار هم یکی از موسسات تحقیقاتی معتبری بود که یه چند ماهی باهاشون همکاری داشتم.. و بعد از حدود دو سال دوباره سر از اون موسسه در آوردم. نزدیک به یک ساعت منتظر تشریف فرمایی استاد بودم و تو همین یک ساعت، ده نفر همکار محترمی که اونجا بودن، تک تک و به نوبت، به بهانه احوال پرسی، اومدن وضعیت فعالیت و تحصیل و شغل و حقوق و محل کار و مقاله ها و خلاصه زندگی منو کند و کاو کردن و رفتن. باور نمی شد تو یه فضای 70 متری که هیچ دیواری هم نداره و تماما پارتیشن بندی شده است، صدای رسای من به گوش بقیه نمی رسیده و هر کدوم جداگانه شرح ماوقع رو می خوان.

وقتی پامو از موسسه گذاشتم بیرون، انگار محیط بیرون برام امنیت خاطر بیشتری به همراه داشت.. بودن بین آدمای غریبه ای که سرشون به کار خودشونه برام جذاب تر از جمع همکارای سابقم بود...همکارایی که رزومه کامل تو رو دارن، فقط برای اینکه بدونن چند قدم پس و پیش از تو هستن...

تو این موقعیت ترجیح میدم، هر عاملی که به عنوان ردیاب میشه ازش استفاده بشه (اعم از "وایبر" و "واتس آپ" و "ف ی س ب و ک" و چه و چه ) رو از خودم دور کنم و جمع کثیری از این دست آدم ها رو تو بی خبری مطلق از خودم بذارم...

 

ادامه مطلب
+ تاريخ ۱۳٩۳/۱٠/٢۸ساعت ٤:٠۳ ‎ق.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()