در ادامه عرایضم باید اضافه کنم :

طی کَند و کاوهای انجام شده در انباری، به چند عکس قدیمی، نوستالژیک و فوق العاده گران قیمت دست یافتیم که از قِبَلَش، نانمان حسابی در روغن خواهد بود...نیشخند این تصاویر که متعلق به دوران تجرُّد (دوران دبیرستان) یکی از خواهران گرامی بنده هست، فوق العاده نایاب بوده و در حکم طلای زیر خاکی است.نیشخند

علی رغم ارزش بالای عکسهای مکشوفه، گفتگوهایی در خصوص برگزاری نمایشگاهی به صورت عمومی مِن باب فروش این اثر تاریخی به شوهر خواهر محترم، میان من و خواهر عزیزم در جریان است که در صورت رضایت خواهر جانم به پرداخت مبلغی ناچیز به اینجانب به منظور عدم نمایش عمومی این اثر (بالاخص به همسر عزیزشان) از برگزاری نمایشگاه صرف نظر خواهم نمود. از خود راضی

خلاصه... دعا کنید خواهر جان به پرداخت این مبلغ رضایت بده که اگه راضی نشه... خودش مسئول عکس العمل قابل پیش بینی شوهر جونشه...خنده

 

نتیجه اخلاقی : قبل از ازدواج، حتما عکسی از دوران کودکی و دبیرستانتون رو به همسرتون نشون بدید که با چشم باز انتخاب کنه... و اگر بنا به دلایلی جرأت این کارو پیدا نکردید، حتما این عکسای خفن و وحشتناک رو از دَم منهدم کنید که خیالتون تا ابد راحت باشه که دست خواهرتون بهش نمیرسه و فردا روزی بلای جونتون و کابوس شبتون نمیشه...قهقهه

+ تاريخ ۱۳٩۳/۱/٢٤ساعت ۱:۳٤ ‎ق.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()

اینکه تو یه روز چند تا پست میذارم واسه غیبت احتمالیم تو چند روز آینده اس...گفته بودم که قراره ساختمون داخلی خونه رو بریزیم به هم... اگه خدا بخواد از دو سه روز آینده شروع میکنیم...

از اونجایی که امروز خونه نبودم و نتونستم مامانو تو جمع و جور کردن وسایل خونه کمک کنم، از وقتی رسیدم تا همین حالا (که ساعت 1 نصفه شبه) داشتم براش کار میکردم .. خمیازهچون فردا رو هم خونه نیستم ... بهش گفتم با کمال میل امشبه رو حسابی کمکش میکنم که جبران فردا بشه.. (در واقع میخواستم جواز رفتنمو ازش بگیرم.از خود راضی)البته به آبجی "ب" هم گفتم فردا بیاد کمک مامان جونم(دختر بزرگ کرده واسه همچین روزایی دیگه...نیشخند) رفته بودم انباری رو جمع و جور میکردم و خرت و پرتارو یریختم بیرون که یهو دفتر خاطرات کلاس چهارم ابتداییمو پیدا کردم... اول که باورم نمیشد.. اما وقتی شروع کردم به خوندنش، مامانم فقط با صدای بلند میخندید...خنده بس که این همکلاسیام چرت و پرت نوشته بودن... تا دلت بخواد دفترم پر بود ا شعرای قدیمی و بنفشی که اون موقعها مُد بود و پشت هر کامیونی می نوشتنشونخنده

چند بیت از این اشعار به قرار زیر می باشند:

خندهخندهخنده

اگر روزی تو را کردم فراموش..... بدان شمع وجودم گشته خاموش

چون فشاندی جان برای خلق ها.... خلق ها باشند برایت جان فشان

نگاهت میکنم از پشت شیشه... الهی سربلند باشی همیشه

قلب من با قلب تو خورده گِره... نکنه ناز کنی.. باز کنی این دو گِره

نمک در نمک دان شوری ندارد... دل من طاقت دوری ندارد...

مُرَکَب در قلم مانند آب است.... خجالت می کشم خطم خراب است

گل سرخ و سفید ارغوانی... فراموشم نکن تا می توانی

ای نامه که می روی به سویش.. از جانب من ببوس رویش...

و الا آخر...

با اینکه اولش خیلی به این شعرا که با دست خط دوستای خوبم تو سال 76 نوشته شده، خندیدم.. اما ناخودآگاه اشکام جاری شدن... دلم برای تک تکشون تنگ شده...گریه

 

+ تاريخ ۱۳٩۳/۱/٢٤ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

+ تاريخ ۱۳٩۳/۱/٢۳ساعت ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()

هر طور شده می خوام از فکر جواب آزمون بیام بیرون... اتفاقا موفق هم شده بودم... ولی پست امروز نگار جونو که خوندم، لرزه بر اندامم اوفتاداسترس... به مرز سکته رسیدم...

امروز مامان و دختر خاله خجسته رفته بودن دکتر... منم بیدار شدم دیدم دوست جونم (خانوم وکیل) بهم پیام داده که : "دیشب خوابتو دیدم .. توی خوابم ناراحت بودی... حالت خوبه؟؟ همه چی رو به راهه؟؟ " . دوست جونم از کیلومتر ها فاصله، ناراحتی منو حس کرده... تو خوابشم... قلب و این برای من مهمه...

اما یه پیام دیگه هم داشتم از دوست عزیزم "ف" که نوشته بود: اگه آمادگیشو داری برای ناهار میام پیشت". بازم کلی ذوق کردم و گفتم بهش که بیاد حتما. یه ناهار دو نفره و خووشمزه هم تدارک دیدم. قلب خونه رَم ترگل و وَرگل کردم و منتظر اومدنش نشستم. خلاصه دوستم اومد و یه عالمه حرف زدیم... از اون حرفای به قول نگار جون "دخترونه"مژه که خیلی وقته می خوای به دوستت بگی. تا ساعت 7 خونمون بود... بعد مامان و دختر خاله اومدن و من و دوستم رفتیم پیاده روی دو نفره...چشمک

بعدشم خداحافظی کردیم و برگشتم خونه. دلم برای امروز دخترونه خودم و "ف" حتما تنگ میشه... لبخند

+ تاريخ ۱۳٩۳/۱/٢٠ساعت ۸:٠٧ ‎ب.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

+ تاريخ ۱۳٩۳/۱/۱۸ساعت ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()