امروز ... مثل دیروز.. مثل روزای دیگه این ماه، هیچ هیجانی تو زندگیم نبود. یه جورایی دچار روزمرگی شدم... این یه هفته آخر مونده به آزمون، حال آدمی رو دارم که از یه طناب پوسیده آویزونه.. تمام تلاششو می کنه که نجات پیدا کنه. اما دیگه دستاش رمقی نداره برای نگه داشتن طناب.ناراحت با اینکه هنوز جا داره که تست بزنم و کتاب بخونم ولی جون ندارم دیگه.

خیلی خسته ام.... خیلی...ناراحت

+ تاريخ ۱۳٩٢/۱٢/۱٠ساعت ٢:٥۸ ‎ب.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()

چند شب میشه که از ساعت 1 به بعد یهو قلبم میگیره.. تند تند میزنه... انگار می خواد از تو دهنم بیاد بیرون سبز. فکر می کنم هم مال فکرای در هم و برهم این روزامه... هم استرس... و هم اون دلگیری که از اسطوره علمی زندگیم دارم... ( که خیلی نرم، داره داغونم می کنه)
همش فکر می کنم پنج شنبه هفته دیگه، درست یه همچین ساعتی من خوابیدم و قرار صبحش برم سر جلسه آزمون... و همش دارم به لحظه بیرون اومدن از جلسه و حالی که تو اون لحظه دارم فکر می کنم... مطمئنا اولش خوشحالم.. چون این روزای سرشار از استرس رو پشت سر گذاشتم... اما بعدشو نمی دونم...

تصمیم دارم بعد از آزمون برم نزدیکترین امام زاده به حوزه امتحانم... خیلی وقته نرفتم جای زیارتی... خیلی نیاز به همچین جایی دارم.

+ تاريخ ۱۳٩٢/۱٢/۸ساعت ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()

ساعت 5 صبح خوابیدم... چشام شده کاسه خون... بعد ساعت 8 صبح با صدای گوشیم که داشت خودشو خفه می کرد از خواب بیدار شدم، "ن" بود، دیدم مردمک چشام داره پاره میشه از بی خوابی، جوابشو ندادم... صدای زنگ گوشی داشت از مغزم میرفت بیرون که یهو دیدم نوه های خوشجلمون با آبجی اومدن خونه ما و ... بله... دنبال بازی نوه ها و صدای مامان و آبجی که داشتن با هم گل می گفتن و گل میشنفتن دیگه نذاشت پلک رو هم بزارم. تازه خبردار شدم مهمونم داریم(دختر خالمو و دخترش).

اونجور که پیش بینی میکردم نشد. چون این من نیستم که دیکتاتورم.. دیکتاتوری من بیچاره همش 3 روز دووم آورد... انقلاب رنگی مامانم اینا پیروز  شد بالاخره...نیشخند

خاله بازی که میگن همینه ها... بابا فرصت بدید لااقل دلتون برای هم تنگ شه... چشم انگار نه انگار پریروز با هم بودن.

جدی جدی قید قبل شدنو زدم... نگران

+ تاريخ ۱۳٩٢/۱٢/۸ساعت ۳:٤٢ ‎ب.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()

امروز دوباره مامان و آبجی و دو تا نوه ها، دعوت شدن خونه دختر عمه جونم و دوباره منو تهنا گذاشتن... دوباره دلمو سوزوندن...ناراحت

این مهمونی نرفتنه یه طرف... اینکه همه فامیل آمار منو دارن که قراره دکتری شرکت کنم یه طرف دیگه اصن... آخه من نمی خواستم کسی بدونه که من آزمون شرکت کردم... حالا عید دیدنی که بشه.. هر کدوم دونه دونه میخوان بپرسن آزمون خوب بود یا بد؟؟ یا می خوان بگن منتظر شیرینی قبولیم هستن و ... این وسط نگاه پر از امید مامان و بابام به دهان مبارک منه که ببینن چه جوابی ازش درمیاد. منم اینجوری نگاشون می کنم فقطیول . تازه بعد تعطیلاتم که قراره نتایج آزمون اعلام بشه، هر کدوم یه گوشی دستشون میگیرن و آمار قبول شدن یا نشدنمو میگیرن... و وای به روزی که بدونن من قبول نشدم..ناراحت هزار تا چرا و تو که خونده بودی و تو قبول نشی کی قبول بشه و ... از این جور دلداریا ...

بعد تازه شروع میشه سوالاتشون راجع به اینکه وکالت شرکت می کنم یانه؟؟ و دوباره همین آمارگیریای مزخرف...

خب یکی نیست بگه شما خودتون بچه مدرسه ای.. یا دانشجو ندارید که زوم کردید رو زندگی من؟؟؟خیال باطل به خدا انقدر که فامیل منتظرن من پله های ترقی رو طی کنم ... خودم نیستم.

خدایا یه کاری کن من عید خونه نباشم... برم جایی که حرفی از این سوال و جوابا نباشه... خیال باطل.

+ تاريخ ۱۳٩٢/۱٢/٧ساعت ٢:٠٤ ‎ب.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()

 

مامان و آبجی " آ " و دو تا نوه ی خوشجلمون از صبح رفتن خونه دختر خالم... این دم آخری که مونده به کنکور، هی دارن دل منو میسوزونن... هی می سوزننگریه

تازه آقای " ح" (شوهر آبجی " آ ")، امروز زنگ زده، محض شوخی (مثلا) میگه حالا اگه بعد از اینهمه شب زنده داری قبول نشی باید بشینیم آبغوره های تو رو تو شیشه بریزیم..ناراحت

سر پایان نامه اش که نیاز به راهنمایی های من داره، حسابی جبران می کنم در حقشنیشخند (گرچه همیشه میگه شما، بچه محصلی هستی که به زور رفته قاطی ارشدانیشخند)

دیگه اینکه... از دیشب تا حالا، همچنان دارم قانون می خونم... نمی دونم واقعا مجلس چرا نمیشینه یهو یه قانون جامع و کامل تصویب کنه؟؟؟ که من مجبور نباشم اینهمه مواد قانونی بخونم و تازه بعدش مجبور باشم اصلاحیه ها و مواد و تبصره های الحاقی که به قانون اضافه شده رو بریزم تو این مغز لبریز از مواد قانونی...عصبانی

دیگه همین دیگه...

 

پ.ن: تماس، فِرت.نیشخند

+ تاريخ ۱۳٩٢/۱٢/٦ساعت ٥:۳٦ ‎ب.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()

 امروز روز خوبی بود...

با این توضیح که از نظر مطالعه می تونم بگم اصلا درس نخوندم...ناراحت از طرفی، چند تا قانون متفرقه بود که لازم داشتمشون و باید می خریدم. برای همینم دلو زدم به دریا و به دوستم گفتم اگه دوست داره، با هم بریم انقلاب.

دوس جونمم قبول کرد (از خدا خواسته)، جالبه که می گفت یکی از آرزوهای امروزش این بوده که باهم بریم بیرون و از اونجایی که می دونست که سرم شلوغه، تصمیم داشته این آرزوشو به گور ببره (با همین صراحت خنده).

خلاصه رفتیم انقلاب و حدودای ساعت 6 بود که کتابا رو خریده بودم .. دوس جونم گفت حالا که امروز اومدی تا اینجا بریم بازارچه سنتی... منم از خدا خواسته... نیشخند قبول کردم. می دونه من عاشق بازار و خریدم... چقد خوش گذشت به هر دوتامون... کلی از خاطرات دوران مدرسه مون گفتیم و خندیدیم...  منم بهش گفتم کلاس اول ابتدایی به خاطر اینکه نماینده کلاس، اسممو جزء "بدها"ی کلاس نوشته بود، معلمم با خط کش تنبیهم کرد و اون روز کلی غرورم شکست... حالا واسه چی؟؟ واسه اینکه به یکی از دوستام مداد رنگی داده بودم سر کلاس و این ینی شلوغ کردن سر کلاس.زبان

اینم گفتم که کلاس دوم ابتدایی هم یه بار معلمم، مداد گذاشت لای انگشتای دستم... (روانی بود اصنآخ)، این کاری که با من کرد جزء کمترین و خفیف ترین تنبیهاتش بود... تازه من شاگرد زرنگه کلاس بودم خیر سرم...چشم.اینا رو می گفتم و می خندیدم (البته اون موقع ها کلی به خاطرش گریه کردم)،

حالا این دوس جونم کلی رگ غیرتش باد کرده بود که به چه حقی تو رو تنبیه کرده... عصبانیبه چه حقی تو رو به گریه انداخته؟؟ و هزار تا چرای دیگه... منم برای اینکه آرومش کنم گفتم که سر یه ماه نشده عذرشو خواستن... ولی گیر داده بود که الان جوابگوی روح خسته و درد کشیده تو کیه؟؟؟ (من: خنده) انقدر حرص خورد سر این قضیه که اصن پشیمون شدم از گفتن خاطرات شکنجه های دوران مدرسه... خنده می گفت شانس آوردی سال 73 رفتی مدرسه.. اگه دهه 50 یا 60 مدرسه می رفتی چه بلایی سرت می اوردن؟؟؟ که دیگه با خواهش و تمنای من، بی خیال این جریانات شد.

بعد رسیدیم بازارچه و یه عالمه چیزای ژیگول میگولِ خوشگلِ سنتی خریدیم  و چیپس به دست تمام مسیرو تا میدون انقلاب پیاده گز کردیم و کلی حال جفتمون خوب شد.قلب

 

 

و حالا (ساعت 10 و نیم شب) منم و یه عالمه قانون متفرقه که باید تا صبح بخونمشون و خورشیدی که قراره مقابل چشمای من طلوع کنه ... نیشخند

+ تاريخ ۱۳٩٢/۱٢/٥ساعت ٩:٤٧ ‎ب.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()