چند روزه احساس می کنم چند نفر دارن بهم دروغ میگن...هر کدوم یه مدل... که متنفرم از این کارشون... آخه اصلا لزومی نداره دروغ بگن... ینی من چیزی ازشون نمیپرسم که مجبور شن دروغ بگن.متفکر

چند روزه، خیلی خیلی بیشتر از قبل تنهام... با وجود دوستای زیادی که دارم، تو وضعیت فعلیم، با هیچ کدومشون احساس نزدیکی نمی کنم. باید دید بعدا چی میشه...قهر

چند روزه از اسطوره علمی زندگیم دلگیرم... (اولش کلی عصبانی بودم از دستش، اما حالا... فقط دلگیرم.. که اونم به مرور زمان حل میشه .. ینی حلش می کنمچشمک)

چند روزه ... نه، راستشو بگم خیلی وقته دوست دارم از خیلیا بی خبر باشم و اصلا نمیشه...چشم

یه مدته موندم تو این چند روزه... نمیگذره لامصب...

 

 

پ.ن: راستی ... اینم بگم که چند روزه لپ تاپم خُل شده .. نصفه شب بیدار میشم میبینم روشنه.تعجب ینی چی واقعا؟

 

+ تاريخ ۱۳٩٢/۱٢/۳ساعت ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()

 

یه عالمه نوشتم....

با یه حرکت انتحاری ... پاکش کردم...

به همین سادگی...

به همین بی مزگی...

چشم

+ تاريخ ۱۳٩٢/۱٢/۳ساعت ٦:٢٦ ‎ب.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()

ماچمامان عزیزمو قلب امروز خیلی اذیت کردم...

بابا که برای انجام کاری از صبح رفته بیرون... منم که تا الان داشتم قانونای متفرقه رو برای آزمون مرور می کردم و سرم تا الان تو کتاب بوده... مامان خوشگلمم دید حوصله اش داره سر میره، خودشو با بافتنیش سرگرم کرد... اما دید خیلی دیگه حوصله اش سر رفته، ازم خواست اجازه بدم آخ تلوزیون رو روشن کنه تا فیلم سینمایی تماشا کنه... ولی من ازش خواهش کردم اجازه بده من با تمرکز بیشتری درس بخونم و نذاشتم تلوزیونو روشن کنه..آخ

الهی بمیرم... می گفت وقتی باهام حرف نمیزنی، دلم می گیره... افسوس. احساس می کنم خیلی بدم... اصن شدم خودِ صدام لعنتی... این آزمون منو تبدیل کرده به یه دیکتاتور...کلافه

حالا أم که دید واقعا وقت ندارم که باهم بشینیم و صحبت کنیم، رفت خوابید ...

من خیلی بدم .. نه؟؟؟نگران

 

پ.ن: خدا کنه قبول شم که لااقل این دیکتاتور مآبی من نتیجه بخش بوده باشه.. در غیر این صورت، احتمالا با یه انقلاب رنگی، سرنگون میشم...نیشخند

بعد از آزمون جبران می کنم براش... اصن میترکونم...بغل

+ تاريخ ۱۳٩٢/۱٢/٢ساعت ٤:٠۸ ‎ب.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()

بعد از ساعتها مطالعه، به قول آبجی "ب"، زدم جاده خاکی و دارم آهنگای دوست داشتنیمو مرور می کنم... یکی از تفریحات سالمم همینه... نیشخند

این اواخر، آهنگ مانی رو زیاد گوش میدادم، یه جورایی دیوونه این آهنگم...بغل

 

لبخندهنوز عاشقانه کنار توأم.. ترانه ترانه، کنار توأم...لبخند

لبخندبه یادم میای مثل یه خاطره.. نذار اسمت از یاد این دل بره...لبخند

لبخندتو دنیای خوابت پناهم بده... به رویای پروانه راهم بده...لبخند

لبخندبذار پر بگیرم از این خستگی.. نذار که قفس باشه دل بستگی...لبخند

لبخندهنوز عاشقانه کنار توأم .. غزل تا غزل، بی قرار توأم..لبخند

لبخندکنار توأم تو شب بی کسی.. بگو از کدوم گریه سر میرسی...لبخند

لبخندبیا اَبر رو از توی چشمام ببر... پُرم از تب و اشتیاق سفرلبخند

قلببیا رد شیم از زیر رنگین کمون.. تا پایان این قصه با من بمون...قلب

 

تا پایان این قصه با من بمون..قلب

+ تاريخ ۱۳٩٢/۱٢/٢ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()

 

دیشب با دوستم "ن"، قرار گذاشتیم که امروز منو برای رفتن به جایی همراهی کنه... از اونجایی که می دونستم خودشم امروز کلی کار داره، اصراری نداشتم که بیاد.. اما خودش گفت دوست داره بیاد و باهم باشیم. اما سفارش کرد که صبح زود، قبل از رفتن، بیدارش کنم تا راس ساعت 9/30 سر قرار حاضر باشه...

اما...

باوجود اینکه صبح کلی باهاش تماس گرفتم، خبری ازش نشد... منم که خورده بود تو ذوقم، خودم راهی شدم و انتظار داشتم هر لحظه تماس بگیره و کلی عذر خواهی کنه بابت نیومدنش. هر نیم ساعت موبایلمو چک می کردم که یه وقت اس ام اس یا تماسش بی جواب نمونه. تا حدودای ساعت 12 و نیم که برگردم، هیچ خبری نشد از این دوستمون.

تازه رسیده بودم خونه که دیدم گوشیم داره زنگ می خوره... بله .. خود "ن" بود. فکر می کردم وقتی صداشو میشنوم اول عذرخواهی کنه.. ولی...

در کمال ناباوری، گفت: از دستت خیلی عصبانی ام... تو که اینهمه زنگ زدی به گوشی من، چرا یه زنگ به گوشی مامانم نزدی  که بیدارم کنه...قهرآخ

من تو اون لحظه فقط سکوت کردم... تا چیزی نگم که بعدها از گفتنش پشیمون شم...

 

پ.ن: دارم تمرین صبر می کنم این چند وقته... که البته سخته.. خیلی سخت...

 

+ تاريخ ۱۳٩٢/۱۱/۳٠ساعت ٩:٠٢ ‎ب.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()

 

عمو بهروز (تو سریال وضعیت سفید) یه حرف خیلی خیلی قشنگی می زد... می گفت: " همه ما خوبیم... فقط زیاد اشتباه می کنیم " 

شده قضیه من و شاید امثال من. هیچ کدوم از ما نمی تونیم منکر خوب بودن اطرافیانمون باشیم ولی مشکل اینجاست که کم پیش میاد که برای آدمهای خوب زندگیمون،  فرصت اشتباه کردن قائل باشیم.. وقتی خوب بودن کسی رو باور داریم، باور اینکه اون آدم هم ممکنه گاهی اوقات، مثل بقیه، خودخواه، بدجنس، مغرور و بی معرفت، نامهربون و.. باشه، برامون سخت و حتی غیر ممکن میشه... برای همینه که بی تابی می کنیم... ناراحت میشیم...و احساس می کنیم زمین و زمان متوقف شده.

می خوام بگم، گاهی ما از یه آدم کاملا معمولی، تو ذهنمون یه آدم بی نقص و حتی ممکنه "خدا" بسازیم، و به دنبال این تصور، ممکنه فراتر از حد آدم بودنش، تقدیر و تحسینش کنیم...و وقتی عکس العمل متناسب با تحسینمون رو ازش نمی بینیم، اون رو متهم می کنیم به بد بودن... و البته شاید این قضاوت درست هم باشه...اما بحث من اثبات خوب بودن یا بد بودن اون آدم نیست. هدف اینه که سعی کنیم از آدمها به اندازه یک آدم، انتظار داشته باشیم. نه بیشتر...

گاهی اونقدر که به خوبی یه آدم ایمان داریم، خوبی و مهربونی خدا رو باور نداریم...

برای همین اشتباهم، دیشب با تمام وجود، از خدا عذر خواهی کردم... از صمیم قلب...

امیدوارم منو ببخشه...لبخند امیدوارم.

 

 

+ تاريخ ۱۳٩٢/۱۱/٢٩ساعت ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()

خدااااااااااااااای خوبم....

چرا؟؟؟؟

چرا با من این کارو کرد؟؟؟؟

مگه من چی کار کردم؟؟؟؟

گریهگریهگریهگریهگریهگریه

+ تاريخ ۱۳٩٢/۱۱/٢۸ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()

 

قیافه من، تا کنکور همین جوری می مونه...

تا بعد یه فکری به حال خودم و موهام و گودی زیر چشمام کنم...هیپنوتیزم

 

پ.ن: تابلوی کوچولو و دوست داشتنی من.

+ تاريخ ۱۳٩٢/۱۱/٢۸ساعت ۱:٢٢ ‎ق.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()

 

یادش بخیر...

درست 364 روز پیش، یه همچین روزی، یه همچین ساعتی تو راه پله های خوابگاه نشسته بودم و با استرس همراه با اطمینان خاطری، داشتم پرزنتیشن دفاعمو آماده می کردم... تایم می گرفتم و تمرین می کردم که بیشتر از 20 دقیقه طول نکشه ارائه...

تمرین می کردم که اولین جمله ام چی باشه... اولش به نام خدا بگم یا بسم الله الرحمن الرحیم...؟ برای تقدیر از اساتید راهنما و داور چی بگم که هم خاص باشه و هم بوی تملق نده... کی به دوستا و مهمونام خیر مقدم بگم ؟؟

در عین حال، ذهنم مشغول سوالاتی بود که ممکن بود داورام ازم بپرسن و از طرف دیگه فکر خرید میوه و شیرینی و بسته بندیشون، استرسم رو بیشتر می کرد. بعد از کلی تکرار و تمرین، رفتم اتاق دوستم که مهمونش بودم. گفتم می خوام یه بار امتحانی ارائه فردا رو اجرا کنم برات... خوب گوش بده و ایرادای بیانی و ... رو دونه دونه بهم بگو تا برای ارائه فردا حواسمو بیشتر جمعشون کنم... دوس جونمم سریع همه بچه های اتاقشون صدا زد و گفت بزار تعداد شنونده ها بیشتر بشه تا بیشتر تو جو ارائه قرار بگیری...

بعد از ارائه، کلی تشویقم کردن و گفتن حقا که بچه های حقوقی زبونی دارن که مارو از لونش میکشه بیرون، چه برسه به داور بیچاره... مطمئن باش نمره ات بیسته و از این جور حرفا.

فردا صبح زود بیدار شدم و رفتم بازار برای خرید میوه و شیرینی، آبجی "ب" و دوس جونم "ط" هم اومدن کمک. حدود 40 نفر مهمون داشتم...(البته بدون احتساب یه عده از دوستام که پیچوندمشون تا نباشن که یه موقع شوخیای بی جاشون جلسه دفاعمو به هم نریزه).

القصه... ساعت 2 بعد از ظهرِ 28 بهمن ماه 1391 از راه رسید و استاد عزیزم "ج" هم اومد و داورا هم همینطور. 

باورم نمیشد جلسه دفاعم به اون قشنگی برگزار شه.. استاد داورم که گیر داده بود به تعداد مهمونا و آخر جلسه گفت: تعداد زیاد مهمونات نشون میده جذابیت و انرژی مثبتت زیاد بوده که اینهمه مهمون داری...نیشخند

استاد خوبمم که بعد از کلی تعریف از من، گفت: کار ایشون یه کار صد در صد خونگی بود، مثل یه شیرینی خونگی که طعمش با شیرینی های مغازه و .. متفاوته... و من داشت قند تو دلم آب میشد از اینهمه خوش صحبتی استاد ... واقعا از کسی تعریف نمی کنه... مگه چی بشه.. نیشخند

وقتی اون روز برگشتم خونه... فقط یه جمله رو تکرار می کردم: "کاش امروز تکرار میشد"

کاش می شد فردا برم دانشگاه و از "ج" تشکر کنم به خاطر همه لطفی که تا الان به من داشته... و این دسته گل رو بهش هدیه بدم...

+ تاريخ ۱۳٩٢/۱۱/٢٧ساعت ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()