ساعت 7 غروب، با بی میلی و بی حوصلگی تمام، مشغول آماده کردن پروژه کاریم برای تحویل بودم، که دوست عزیزم "ط " اومد خونمون... بعد از کلی حال و احوال پرسی، یهو بغلش کردم... انگار خیلی وقت بود ندیده بودمش. خیلی از دیدنش خوشحال بودم... شاید چون تو شرایط فعلی من؛تنها دوستیه که بدون توقع و فقط برای دیدن من و شاد کردنم میاد پیشم. بدون اینکه گله کنه که چرا باهام تماس نمی گیری و چرا جواب اس ام اسامو نمیدی...نگران 

وقتی تعارفش کردم بریم داخل، گفت دوست نداره مزاحم درس خوندنم بشه و فقط اومده یه چیزی بهم بده و در حالی که کِر کِر می خندید، کمپوت گیلاسی رو که برام خریده بود تقدیمِ من کرد.نیشخند

غیر ممکن بود کسی بتونه تا این حد منو خوشحال کنه.. تا جایی که نتونم بغضمو نگه دارم و اشکام، مثل ابر بهار شروع کنه به جاری شدن..گریهنه به خاطر کمپوت خریدنش.. به خاطر اینکه دغدغه خوشحال کردن منو داره...

همین جور که اشک شادی می ریختم، بهش گفتم: " خیلی وقته احساس خستگی می کردم، اما هیچ کس نفهمید چقدر خسته ام و حتی به ذهن هیچ کس نرسید که یه کمپوت گیلاس چقدر می تونه حالمو خوب کنهلبخند" و با همون چشمای خیس از اشک می خندیدم و به خاطر داشتن دوست خوش ذوقی مثل "ط"، به خودم می بالیدم... (همیشه با هدیه های با نمک و غیر منتظره اش، ذوق زده ام می کنه)

بعد از رفتن دوستم کلی به خودم خندیدم... یه جوری کمپوتو  دستم گرفته بودم که اصغر فرهادی، مجسمه اسکار رو دست نگرفته بود..نیشخند

برای من، هدیه گرون قیمتی که پشتش هیچ ذوق و احساسی نیست، ارزش نداره.. و در عوض، یه اس ام اس از یه دوست که از صمیم قلب نگران حال منه، اندازه تمام دنیا می ارزه...

دوستی با کمالات "ط" غنیمته... امیدوارم بتونم جبران کنم، نه فقط امروزو .. بلکه همه لحظاتی رو که تنها بودم و تنها گرمی دست اون بود که روی شونه هام احساس کردم...

دوستم، خیلی خیلی دوسِت می دارم... قلب

پ.ن : کنار کتابام، جای یه کمپوت گیلاس خالی بود فقط.چشمک

+ تاريخ ۱۳٩٢/۱۱/٢٧ساعت ٢:٠٧ ‎ق.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()

 

- وقتی ایزابل مُرد، دقیقا چه بلایی سرش اومد؟؟؟

- فکر می کنم ایزابل، دست از "بودن"  کشید ... و از همه چیزایی که از دیگران متفاوتش می کردن...

 

پ.ن: با این دیالوگ رسماً مُردم... گریه

+ تاريخ ۱۳٩٢/۱۱/٢٦ساعت ٢:۱٧ ‎ق.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()

 

گریهشنبه ... بی شنبه... همه چیز به هم خورد...گریهجلسه... روز خوب... دلخوشی من..که اصلا متولد نشد که بخواد تا برگشتنم به خونه دووم بیاره..

ینی من عاشقتم خدا...

حتما صلاح و مصلحت اینه که من روزای شاد کمتری رو تجربه کنم...

باشه.. حرفی نیست...

پس خودت برام روزای شاد بساز...

اونطور که خودت دوست داری... مثل اینکه قراره برای مدتی "مجبور" باشم و بی اختیار...

قبول...

یه خودت قسم که در برابرت سر بلند نمی کنم و دهن باز نمی کنم به اعتراض...

من بنده توأم...

فقط بنده تو...لبخند

فقط صبر می کنم...

+ تاريخ ۱۳٩٢/۱۱/٢٥ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()

 

خیلی بده که آدم احساس کنه داره افسرده میشه... اونم یکی مثل من که همیشه با وجود همه تنش ها و خستگی ها، صدای خنده اش گوش آسمون رو کر می کرد.لبخند

با اینکه تصمیم جدی گرفتم که روی هرچی ناخوش احوالی و ناراحتیه کم کنم... اما احساس می کنم یه تنه نمی تونم. و هیچ کس دیگه هم جز خودم نمیتونه کمکم کنه... هیچ کس ... جز خدای مهربونم. با این حال فقط می خوام لبخند بزنم... می خوام ببینم من کم میارم یا لشکر غم؟لبخند

خیلی وقته دلم می خواد برم یه جای دنج.. خودم باشم و خودم  و با صدای بلند اونقدر فریاد بزنم که بغضم بترکه... دلم شکسته ام آروم بگیره...اما نمیشه...

مشکل اینه که انقدر این کبوترای عاشق تو تهران زیاد شدن و هر کدوم یه گوشه دنجی رو صاحب شدن که دیگه جایی برای من و تنهاییم باقی نمونده...عصبانی

من باید کجا برم تا راحت فریاد بزنم؟؟؟

 

پ.ن: چرت و پرت گوییم گل کرده... نابودِ همین حالت خودمم...نیشخند

+ تاريخ ۱۳٩٢/۱۱/٢٥ساعت ٢:۱۱ ‎ق.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()

 

شنبه:

دوباره جمع همکارای پژوهشگاه ...

دوباره دیدن "...."

دوباره گرفتن انگیزه و انرژی...

دوباره بهتر شدن حالم... حتی برای چند ساعت...

 

پ.ن: دوباره دلخوشی هایی که عمرشون حتی تا رسیدن من به خونه قد نمیده...

نگران

+ تاريخ ۱۳٩٢/۱۱/٢٤ساعت ٢:۳٥ ‎ب.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()

 

اصن از خیر اتفاق خوب گذشتم ...

حالم بدتر نشه فقط...

حالمو بدتر نکنن فقط...

اصن منو به حال خودم بزارن ...

من انگار، بی خبر از یه عده باشم، بهترم...

آره ...لبخند

به قول مهدی اخوان ثالث:

قاصدک هان چه خبر آوردی..؟

از کجا وز که خبر آوردی..؟

خوش خبر باشی اما اما...

گرد بام و بر من...

بی ثمر می گردی...

انتظار خبری نیست مرا...

نه ز یاری... نه ز دیّار دیاری

برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس

برو آنجا که تو را منتظرند

قاصدک در دل من.. همه کورند و کرند..

دست بردار از این در وطن خویش غریب...ناراحت

+ تاريخ ۱۳٩٢/۱۱/٢٤ساعت ٢:٢۱ ‎ق.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()

 

چند وقتیه سبد هیجانات زندگیم خالیه... باید آگهی بدم تو جرائد و روزنامه ها با این تیتر: به یک اتفاق خوب جهت افتادن نیازمندیم... و یا به قول آقای "کاف" : به یک شادی بی منت نیازمندیم ...که خبره باشد در امور مربوط به دلتنگی.چشم

این وسط سبد کالا هم بهمون تعلق نگرفت تا لااقل دو روز درگیر هیجانش بشیم.. آخه شنیدم هیجانی که تعلق سبد کالا تو بعضیا ایجاد کرد، انقلاب کبیر فرانسه در مردم ایجاد نکرد.نیشخند

اما من به مادیات فکر نمی کنم... تو زندگی، اونقدر که پر بودن سبد هیجاناتم برام مهمه، خالی بودن سبد کالام مهم نیست. خدای خوب، شما که ته عدالتی... نهایت تدبیری... لطفا سهمیه هیجان این دوره از زندگیمو زودتر به دستم برسون... دارم تلف میشم... به همین پره های فن لپ تاپ قسم.

 

 

پ.ن: .........

+ تاريخ ۱۳٩٢/۱۱/٢۳ساعت ٢:٥۱ ‎ق.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()

 

وقتی خواهر زاده های کوچولوی من، تو راهپیمایی 22 بهمن شرکت می کنن لبخند و جلوی هیچ دوربین عکاسی سرشون رو بالا نمی گیرن.. چون اصلا دلشون نمی خواست ریا بشه..نیشخند

 

پ.ن: داستانی داشتیم امروز با این دو تا...

+ تاريخ ۱۳٩٢/۱۱/٢٢ساعت ۱:٥٤ ‎ب.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()

کنکور با آدم چه ها که نمی کنه...

یکی از منابع آزمونم، کتابی هست که تو ترم 1 یا 2 کارشناسی خوندمش. کتاب بیچاره رو یه جوری خوندم که شرحه شرحه شده... ورق از ورقش جدا شده و هر کدوم از صفحات می خواد فرار کنه از دستم و بره یه طرف. نیشخند

نه که هنوز تو جو دبیرستان و کنکور بودم، به شیوه کنکوری، تمام نکات مهم رو، های لایت کردم... آخو از اون بدتر اینکه فکر می کردم دارم کتاب تاریخ ادبیات می خونم، برای همینم اسم فلاسفه و کتاباشونم حفظ می کردم... غافل از اینکه روش مطالعه ام از بیخ و بن اشتباهه. حالا که دارم دوباه این کتاب رو می خونم و علی رغم اینکه برای کنکور هم می خونمش، شیوه مطالعه ام اون چیزی نیست که قبلا بود...

چقدر کوچیک فکر می کردم... مثل کسی که یه فرمول ریاضی رو حفظ کرده و می خواد همه مسئله ها رو با همون یه فرمول حل کنه...لبخند

 

 

تغییر روش، همون چیزیه که فراموش می کنیم. گاهی با وجود اینکه متوجه تغییر شرایط هستیم.. اما روش برخوردمون با شرایط، همون روش سابق و ابتدائی هست و همین اوضاع رو بد و بدتر می کنه...

+ تاريخ ۱۳٩٢/۱۱/٢٢ساعت ۱:٤٩ ‎ق.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()

 

دلم برای "جیم" خیلی تنگ شده...

خیلی...چشم

 

 

 

پ.ن: لعنت به دلی که بی موقع تنگ بشه...افسوس

+ تاريخ ۱۳٩٢/۱۱/٢٢ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()

 

خیلی روزای زندگی من و خیلیای دیگه هست که هیچ اتفاق خاصی توش نمی افته... نه اینکه یکنواخت باشه. اما خب، اتفاق خاصی هم توش نمی افته. مثل امروز من:

بیدار که شدم... کسی خونه نبود... مامان امروز با آبجی ب و نوه های خوشگلش رفتن قم تا آبجی امتحان بده و مامانم بره زیارت و استخونی سبک کنه... جای من بینشون خالیه...واقعا چرا نرفتم؟؟؟ ناراحت

حدود ساعت  1 بعد از ظهر خانوم میم، آش پشت پای مامان و آقاجونش رو آورد ...

آبجی آ زنگ زد و حالمو پرسید

و دیگر هیچ...نیشخند

 

 

پ.ن: راستی تا یادم نرفته: آش خوشمزه ای بود...

 

+ تاريخ ۱۳٩٢/۱۱/٢۱ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()

از اونجایی که دارم درس می خونم و کمتر از 26 روز دیگه تا آزمون دکتری باقی مونده و با این حجم وسیع از افکار در هم و برهم.. نمی تونم تمرکز داشته باشم، تصمیم گرفتم هر شب ، هر چی تو ذهنم می گذره رو، اینجا بنویسم و با ذهنی عاری از هر نوع تنش و بازیگوشی برم سراغ مطالعه..

بنابراین مسلمه که نوشته هام می تونه با ربط و بی ربط... با انرژی مثبت یا منفی... پر از خستگی یا نشاط باشه .. نوشته هام حتی ممکنه برای خواننده، تداعی کننده یه ذهن آشفته و یه شخصیت غیر عادی و یا نرمال باشه...

راستش.. اصلا من برای همین اینجام... برای اینکه راحت باشم.. و دائم به خاطر نوشته هام تو وبلاگ رسمیم، مورد سوال قرار نگیرم... می خوام راحت باشم...

و چه حس خوبیه... بدون دغدغه، نوشتن.

 

 

امضا: بدون همهلبخندلبخند

+ تاريخ ۱۳٩٢/۱۱/٢۱ساعت ۱:۳٩ ‎ق.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()

"تنها زندگی کردن باید تجربه جالبی باشه..."

این حرف الان من نیست... حرف دو سه سال قبله...

الان می خوام بگم زندگی تنهایی می تونه تجربه خوبی باشه... البته اینم بگم:

نه برای همیشه.. برای یه مدت کوتاه...

نه بدون رفت و آمد... فقط بدون هم خونه

نه بدون حذف عزیزترین های زندگیت... فقط یه مدت بدون "همه"...

زندگی تنهایی رو اولین بار،  وقتی تو ایام فرجه ، تو خوابگاه تنها بودم، تجربه کردم... زندگی تنهایی بدون حتی یه نفر تو طبقه ای که اتاق تو تنها یکی از ده ها اتاق توی اون طبقه اس...

صبح، سکوت... ظهر، سکوت... شب، سکوت و ترس ...

خوشحالم که لااقل این مدل تنهایی رو تجربه کردم تا از اون همه فکر پوچ و رویاهای نامعقول بچگانه ام که زندگی این مدلی رو به بودن در کنار اطرافیان، ترجیح می دادم از سرم بپره...

خوب که فکر می کنم .. تازه می فهمم اون چیزی که همیشه آرزوش رو داشتم، زندگی تنهایی به این صورت نبوده... در واقع تمرکزی بوده که باید روی زندگی خودم... بله.. "تنها" روی زندگی خودم داشته باشم.. نه "دیگران"

زندگی تنهایی یعنی این.

 

 

امضا: بدون همه لبخندلبخند

+ تاريخ ۱۳٩٢/۱۱/٢۱ساعت ۱:۱٦ ‎ق.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()

 

خدای خوب.

میشه مثل همیشه دلمو قرص کنی...؟؟

میشه تو راهی که می دونی برای رضای پدر و مادرمه بیشتر هوامو داشته باشی؟؟

میشه کمکم کنی تا یه بار دیگه طراوت و نشاط رو برگردونم به چهره مامان و بابام..

می دونم الانم از وجود و حضور من راضی هستن.. اما می خوام کاری کنم که با تمام وجود بهم افتخار کنن... دوس دارم خیالشون راحت شه...

خدایا.... افکار پریشون تو ذهنم رو سر و سامون بده... من ذهنم و قلبم رو روی تو متمرکز کردم... فقط و فقط روی تو...

فقط از تو کمک می خوام...

و دل بستم به رحمت بی انتهات...

دستامو خالی برنگردون...

به حق محمد و آل محمد (ص)

لبخندلبخند

+ تاريخ ۱۳٩٢/۱۱/٢۱ساعت ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()

 

ناراحت

 

چهل سال پیش یک بار، من آمدم به دنیا

یک بار این چهل سال، دنیا به من نیامد...!!!

 

ناراحت

                                    

+ تاريخ ۱۳٩٢/۱۱/٢٠ساعت ٦:٤٥ ‎ب.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()

تنهایی...

من...

و

.

.

.

خدا...

.

.

.

اینه... همه دنیای من

دنیای بدون "همه"....

دنیای بدون همه.. دنیای یه آدم منزوی نیست... دنیای یه آدمه کنار همه آدمهای دور و برش....بدون احساس تعلق و وابستگی..

+ تاريخ ۱۳٩٢/۱۱/٢٠ساعت ٢:۳٩ ‎ق.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()