بعد از مشکل فنی که بلاگفا دچارش شد و کلی از خاطراتمو به ناکجا آباد برد، این بار نوبت پرشین بلاگ شده. 

مشکل فنی که به قول مسئولین پرشین بلاگ حل شده، در واقع حل نشده. بلکه تقریبا دو سال از آرشیو نوشته های من رو بلعیده و نابود کرده که الهی هُناق بشه تو گَلوش. 

امروز یه جلسه داشتیم و یه جورایی جلسه معارفه من هم محسوب میشد. از آقایون همکار که انتظار استقبال آنچنانی نداشتم. ولی بعضیاشون واقعا انگار نمیخوان یه خانوم رو هم شأن و رتبه خودشون ببینن. هرچند به این نوع برخورد تا حدودی عادت کردم. در هر صورت خاطره جالبی از این جلسه در ذهن من نموند.

تو محل کار سعی میکنم سرم به کار خودم گرم باشه و جز با عده معدودی که تا حدودی روشون شناخت دارم، با بقیه کاری نداشته باشم. ولی عادت کردن به محیط کار جدید اونم با این حجم از کار، خیلی سخته.

خدا این ایام رو بر من آسان کنه. 

+ تاريخ ۱۳٩٦/٤/٢٧ساعت ٢:٥٠ ‎ق.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()

و بالاخره امروز، یعنی ۲۰ تیر ۹۶ مصادف بود با شروع به کارم در سِمَت جدید. همون قدر که حدس میزدم استرس داشتم. صورتم شده مثل جاده پر از دست انداز، اونم در عرض سه چهار ساعتی که پشت میزم نشستم و اولین مهر و امضاها رو با عنوان شغلیم زدم. 

فکر اینکه تو کارم اونقدر مهارت کسب کرده باشم که استرس این لحظاتم از بین رفته باشه و به قولی روی کار سوار بشم، خیلی برام شیرینه. واقعا دلم میخواد در حد توانم گره ای از مشکلات مردم باز کنم و از ته دلم آرزو میکنم(لطفا شما هم آمین بگید) مادر و پدرم با آوردن اسمم همیشه بهم افتخار کنن، نه اینکه خدایی نکرده باعث سرافکندگیشون بشم. 

از بین اونهمه همکار، فقط دو تا همکارِ خانم دارم که یکیشون امروز خیلی هوامو داشت. ظاهرا دختر دلسوز و مهربونیه، ولی از اونجایی که متاسفانه اغلب اوقات، بی جهت در مورد آدمها خوشبین بودم و بعد مجبور شدم حسابی شِکَر بخورم، «فلذا» نمیخوام خیلی تحت تاثیر مهربونیاشون باشم.

وای از دست این استرس... 

جریان این استرس مفصله. حتما باید راجع بهش بنویسم تا بتونم مهارش کنم. 

شاید فردا نوشتم ...

پ.ن:  خدا منو نَمیرونه ... قرار بود شروع به کارم رو به اسطوره عزیزم اعلام کنم ... کلی هم تاکید کرد که بهش بگم. ولی یادم رفته... خدایا ‌... آخه چرا ... دیگه چه بهانه ای دارم برای این همه بی معرفتی و سهل انگاری؟ 

+ تاريخ ۱۳٩٦/٤/٢۱ساعت ٧:٠٧ ‎ق.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()

+ وقتی کار میافته دست یه آدم دیکتاتور مآب و خودشیفته ای مثل دکتر "جیم"، تهش معلومه دیگه... اسطوره علمی عزیز که تاب اینهمه امر و نهی رو نداشت و عطای دکتر جیم رو به لقاءش بخشید و رفت... ما موندیم و جانشین اسطوره که ایشون هم بنا به همون دلایل که اسطوره رو وادار به خداحافظی کرد قصد کنار  کشیدن از پروژه رو داره... این وسط دلم خوش بود به دکتر الف که قرار بود به عنوان دومین جانشین اسطوره مدیر گروهمون باشه که اتفاقا ایشون هم به خاطر جو سنگینی که رئیس موسسه ایجاد کردند، از همین حالا اعلام انصراف کردن از پذیرش مدیریت گروه ..

صحبتهایی هم در خصوص اینکه من رو به عنوان مدیر گروه معرفی کنن با بنده شد که بلافاصله پا پس کشیدم... چون اصلا حوصله دکتر "جیم" و رفتارای خودخواهانه اش رو ندارم... هیچ وقت فکر نمیکردم یه شخصیت علمی تا این حد زور بگه و حرفش رو با سرکوب بقیه به کرسی بنشونه... امیدوارم این قائله ختم به خیر بشه و اسطوره برگرده و یه جمعی رو نجات بده از دست دکتر "جیم"...

+ کارناوال عروسی های قوم و خویشی ما شروع شد و همچنان ادامه داره و ما هم دائم در حال رفت و آمد به شهرستان هستیم... یه عروسی شیشم شهریور.. یکی هیجدهم... یکی سوم مهر و یکی دهم مهر ماه... حالا شانس آوردیم یکی از عروسیا بنا به دلایلی با تأخیر مواجه شد.. وگرنه که عروسی پنجم هم جزو برنامه بود... راستشو بگم یه کم خسته شدم از اینهمه رفت و آمد و برو بیا... ولی کی جرأت داره به عمو جان ها بگه که نمیخواد تو عروسی بچه هاشون شرکت کنه...

+ این روزها از همگی التماس دعای خیر دارم ... بی زحمت سر سجاده ، به یادم باشید ... باشد که جبران کنیم.

+ تاريخ ۱۳٩٤/٦/٢۱ساعت ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()

 

سلام ...

امروز روز مهمیه ... چون من و زندگیم شروع شدیم ...

این بیست و هشتمین بیست و چهارِم مردادیه که قراره زندگیش کنم...

صبح روز تولدم بخیر...

تولدم مبارک... 

با آرزوهای بهترین ها برای منِ عزیزم ...لبخند

+ تاريخ ۱۳٩٤/٥/٢٤ساعت ۳:٤٧ ‎ب.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()

بعد از تولد بارانای عزیزم، خواهر جون چند روزِ بعد از زایمان رو خونه خودش بود و مامانم که دید خواهری اونجا راحتتره موند پیشش تا اینکه این هفته اومدن خونه ما که حال و هوای آبجی هم عوض شه... مامان میگفت آبجی یه کوچولو دچار افسردگی پس از زایمان شده ولی از اونجایی که آبجی جونم خیلی خیلی صبوره و تا حدودی هم کم حرف، فکر می کردم مامان داره اغراق می کنه.

البته کم اشتهایی آبجی و کلافه بودنش کاملا مشهود بود ولی اثری از افسردگی بر اساس علائمی که از اطرافیان دیده بودم، در خواهر جونم نبود. تا اینکه امروز قرار شد بره خونه خودش. از طرز حرف زدن آبجی با آقای همسر فهمیدم که خیلی مایل نیست بره.. اما خب... بالاخره باید می رفت...

حدودای ساعت 11 شب بود که آقای داماد و خواهر گرامیشون که دوست من هم هست، اومدن دنبال آبجی و من و دوستمم رفتیم اتاقم که یه گپ دوستانه بزنیم.. آبجی و همسرش و مامان و بابا هم تو پذیرایی بودن. بعد از یه ساعت، داماد گرامی خواهرشون رو صدا زدن که برن.. وقتی از اتاق اومدیم بیرون دیدم آبجی خیلی ساکته و هر چی سعی می کنم بخندونمش اصلا نتیجه نمیده... اما وقتی تو کوچه بدرقه شون میکردیم، دیدم آبجی مثل ابر بهار داره گریه میکنه... یه لحظه انگار قلبم آتیش گرفته باشه... دست و پامو گم کردم و رفتم کنار ماشین وایسادم و اشاره کردم شیشه رو بده پایین... باورم نمیشد این آبجی جون منه که داره گریه می کنه... به جرأت می تونم بگم تا به حال انقدر ناراحت ندیده بودمش. اما دیدم اشکاش همینجور داره میریزه... منم که در این مواقع اصلا اختیار اشکامو ندارم، شروع کردم به گریه کردن و دلداری دادنش... هر چقدر سعی می کردم آرومش کنم، فقط می گفت دلم گرفته و دست خودمم نیست.  بیچاره شوهر و خواهر شوهرش انقدر از دیدن این صحنه ناراحت شدن که اصرار میکردن مامان هم باهاشون بره یا آبجی بازم بمونه پیش ما... ولی همه می دونستیم که این کار نتیجه ای نداره و این افسردگی لعنتیه که گریبانگیر خواهر عزیزتر از جونم شده.

از وقتی رفته همینجور تو فکرشم و تو فکر بارانای عزیزم که ناراحتی مامانشو حس می کنه و این براش خوب نیست. امیدوارم آبجی با شرایط جدیدش کنار بیاد و هر چه سریعتر این افسردگی دست از سرش برداره... 

شما هم براش دعا کنید.

+ تاريخ ۱۳٩٤/٥/۱ساعت ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()

 امام حسن (علیه السلام) می فرمایند: 

« هر که به حُسن انتخاب خداوند تکیه کند، جز آن وضعی را که خدا برایش برگزیده است، آرزوی داشتن وضعی دیگر نکند».

اگه با هزار تا مشاورم صحبت می کردم، اینجوری که این حدیث آرومم کرد، آروم نمی شدم.

 

پ.ن: با سپاس ویژه از وبلاگ "گندم زار من"

 

+ تاريخ ۱۳٩٤/٤/۳٠ساعت ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()

همیشه دوست داشتم فرصتی پیش بیاد و اوضاع زبان انگلیسیم که خیلی افت کرده بود رو سرو سامونی بدم. ولی حواسم به همه چیز بود الا تقویت این زبان مادر مرده. 

تا اینکه وقت آزمون دکتری رسید و تمام ذهنمو متمرکز کردم رو درسای تخصصی و زبان رو هم سپردم به دست تقدیر... با خودم گفتم: "تو که فقط سه ماه اونم درسای تخصصی رو خوندی.. پس دیگه نباید انتظار قبولی داشته باشی، حالا این وسط سه درصد زبان بزنی یا بیست درصد... چه فرقی میکنه...". وقتی ام رفتم سر جلسه و سوالات تخصصی رو دیدم، کلا ناامید شدم و همین حس ناامیدی باعث شد دفترچه دوم رو که گرفتم، به سوالای زبان نگاه هم نکنم... 

خلاصه آزمون تموم شد و اومدیم بیرون که ایکاش نمی اومدم... همه و همه بلااستثنا میگفتن سطح سوالای زبان فوق العاده آسون بوده و خیلی راحت میشد 20% بزنی. باز همون موقع با وجود حسرت زیادی که به خاطر نخوندن سوالات زبان خوردم، با فکر اینکه در هر حال قبول نمیشدم؛ خودمو آروم کردم.

و گذشت .. تا اینکه جوابا اومد... وقتی رتبه ام رو دیدم و درصد دروس اختصاصی رو، هم ذوق زده بدم و هم ناراحت ... که ایکاش فط 10% زبان میزدم تا رتبه من از 40 به زیر 10 میرسید... و تا اومدن جواب دعوت به مصاحبه ها فقط خودمو لعن و نفرین می کردم که چرا زبانمو زودتر از اینا تقویت نکردم.

با توجه به تعداد کم دانشگاههایی که امسال تو رشته من دانشجوی دکتری می گرفتن، تو انتخاب رشته، فقط روزانه دو تا دانشگاه رو انتخاب کردم که اتفاقا دعوت به مصاحبه شدم از طرفشون. یکی از اونا که شهر دیگه ای بود و کلا منصرف شدم از رفتن به مصاحبه اش و یکی دیگه که تهران بود و اتفاقا دوستش داشتم هم اعلام کرد که باید مدرک زبانمون رو تا شهریور ماه تحویلشون بدیم وگرنه ثبت نام کان لم یکن خواهد بود. این شد که من به خاطر نداشتن مدرک زبان جا موندم از مسیر و هدفم. 

البته این جا موندنه فقط به خاطر زبان نبود... چون یه بخش عمده اش ناشی از ضغف اعتماد به نفسم تو جواب دادن به سوالات زبانه که باعث شد حتی سراغ خوندنش هم نرم. اما از اونجایی که از یه سوراخ دو بار گزیده شدم و طاقت گزیدگی سوم رو ندارم و هدفم برام خیلی خیلی ارزش داره، به صورت جدی دنبال تقویت زبان افتادم و خودمو هل دادم تو یه کلاس زبان. در حال حاضر خوبم، از کلاسم راضی ام و در نهایت برای خودم آرزوی موفقیت دارم. 

+ تاريخ ۱۳٩٤/٤/٢٥ساعت ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()

خاطرتون هست تعریف کردم که خواهرم مهمونمون بود و اومد تو اتاق من بخوابه که نصف شبی تابلو از دیوار کنده شد و سقوط کرد و خواهر جونم از خواب پرید؟؟ و باز خاطرتون هست که گفتم احتمال میدم کودکی که در بطن داشت با این اتفاق، اولین بد و بیراههایی که میتونه بگه رو نصیب من کنه؟؟

بالاخره پس از نه ماه انتظار، این نازنین کودک، روز بیست و دوم ماه مبارک رمضان، ماه بارش رحمت الهی، به دنیا اومد و اسمش رو هم بارانا گذاشتیم. اونقدر مهربون و خنده روئه که فکر نمیکنم اون موقع که تابلو افتاد از رو دیوار، حرف بد نثار خاله اش کرده باشه لبخند

حتی احتمال میدم خندش از سر همون اتفاق باشه ( بچه با جنبه ایه)نیشخند

پ.ن:

خوش آمدی که خوش آمد مرا ز آمدنت   هزار جان گرامی، فدای هر قدمت

+ تاريخ ۱۳٩٤/٤/٢۱ساعت ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()

هزار تا متن پیش نویس دارم ما بین مطالب وبلاگ که نه دلم میاد پاکشون کنم، نه به اشتراک می ذارمشون...

تکلیفم با خودم معلوم نیست... 

 

پ.ن:

1-خدایا زبان ما رو از کلام بیهوده و قضاوت ناصواب مصون بدار و برای اونچه که حکمتش بر ما معلوم و مشخص نیست صبر عطا کن.

2- در ایام باقیمونده از ماه مبارک رمضان و خاصه شبهای قدر از همگی التماس دعا دارم...

+ تاريخ ۱۳٩٤/٤/۱٦ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()

بعضیا با گریه سبک میشن، من اما هر بار که اشک میریزم، میریزم... مثل برگای خشک پاییزی....

 

پ.ن: می دونم بنده هات رو میشناسی و به قدر طاقت، مبتلاشون میکنی (لا یُکلّف الله نفساً الّا وُسعَها)

 ایکاش صبورم کنی. 

+ تاريخ ۱۳٩٤/۳/٢٩ساعت ٩:۱۱ ‎ق.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()

 

حس مبهم این روزا... بالا پایین شدن حالم... همه چیز در من دنبال یه تغییر می گرده، قلبم، ذهنم، نگاهم و در مجموع اون پروسه ای که اسمش زندگیه منه... متعلق به منه و این منم که باید هدایتش کنم... با صرف نظر از جبری که وجود داره. اما انگار نه همه زندگیم، که حتی اون بخشی که باید به اختیار من باشه، دست من نیست... 

حرکت میکنم... اما نه رو به جلو، دارم دور خودم می چرخم

 

پ.ن: خودت از این سرگردونی نجاتم بده.

+ تاريخ ۱۳٩٤/۳/٢۳ساعت ۱:۳۳ ‎ب.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()

مختصر بگم: امروز بعد از ظهر به "موقشنگ" پیام دادم و ازش خواستم با هم بریم پارک سر خیابون و یه کمی قدم بزنیم... موقشنگ دعوتم کرد خونه شون، اما از اونجایی که به شدت دنبال یه محیط بیرون از خونه بودم برای حرف زدن، دعوتش رو رد کردم و اصرار کردم بریم پارک.

همدیگه رو که دیدیم قیافه هامون داد میزد که جفتمون نافرمیم و خیلی همدیگه رو لازم داریم برای درد دل. تو مسیر پارک، اون صحبت می‎کرد و من گوش میدادم، ادامه صحبتا موند برای بعد از انتخاب نیمکت. یه گوشه دنج زیر درختای کاج پیدا کردیم و نشستیم.

تازه شروع کرده بودیم به صحبت که مامان و زن داداش مو‎قشنگ هم اومدن پارک و به ما ملحق شدن. با دیدنشون، حرفام رو لبم خشکید. موقشنگ کاملا متوجه حال من شد و بنده خدا به هر بهونه ای سعی کرد لااقل لبخند همیشگیو رو لبام بیاره. اما نشد که نشد. بعد از نیم ساعت، مامان موقشنگ خداحافظی کرد و رفت، اما زن داداشش موند که با ما برگرده خونه. ایشونم که سنگینی جو رو کاملا احساس میکرد، به بهانه قدم زدن با دختر کوچولوش، خواست از ما جدا شه که دید خاله جونش ( که گویا در حال پیاده روی توی پارک بوده) بدو بدو دارن میان به سمت ما و دیگه نه خودش تونست بره و نه خاله جونشون دل از ما می‎کَند.

و اینگونه شد که متوجه شدم پارک سر خیابون اصلا و ابدا جای مناسبی برای قرار ملاقات‎های دونفره نیست. 

 

+ تاريخ ۱۳٩٤/۳/۱٦ساعت ٩:۳۳ ‎ق.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()

دارم عادت می کنم وقتی رو براه نیستم و میخوام حالمو توصیف کنم، سرمو با خوندن وبلاگ دوستام گرم کنم، شاید می خوام فرار کنم از ثبتشون... شاید میخوام این حالمو، این روزمو از یاد ببرم... 

روزها و اتفاقاتی که ثبت کردنشون، چیزی جز یادآوری حال بدم به همراه نداره...

+ تاريخ ۱۳٩٤/۳/۱٢ساعت ٩:۱۳ ‎ق.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()

 

دلم گرفت... وقتی پیامکی که برام ارسال شده بود رو خوندم و با خبر فوت پدر دوستم مواجه شدم...

کاش می تونستم کنارش باشم... 

از خدا میخوام خودش تسلی بخش قلب داغدیده فرزانه عزیزم باشه.

 

پ.ن: نه دنبال یه تسکینم.. نه فکر کندن از این درد .... تو دنیا با یه دردایی، فقط باید مدارا کرد ...

+ تاريخ ۱۳٩٤/۳/۳ساعت ٩:۳۸ ‎ق.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()