دوست دارم آشنای قدیمی ببینم اینجا،

یهو صفحه رو باز کنم و ببینم دو تا پیام دارم از ادم یا آدمهایی که شاید خیلی وقته خبری ازشون ندارم. اما نمیدونم چرا یهو میرن، یهو بدون خداحافظی، بدون نشونی... 

چرا فکرش رو نمیکنن که ممکنه بخشی از خاطرات یکی مثل من باشن؟

+ تاريخ سه‌شنبه ۱۳٩٦/۱/۱ساعت ٢:٠٧ ‎ب.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()

باید اعتراف کنم ترسیدم

خیلی.

سالی که گذشت و سال جدید، هر دوشون توأم با فشار و استرس بالایی بودن و هستن. اینکه تا الان تونستم دو سوم مسیر رو  به لطف خدا پیش برم، جای شکر داره. 

دعا می کنم خدا لطفش همچنان شامل حالم باشه... فلسفه بودنم رو بهتر از قبل بفهمم و بنده باشم براش.

شما هم برای آرامش قلب و ذهنم دعا کنید... لطفا.

+ تاريخ سه‌شنبه ۱۳٩٥/۱٢/٢٤ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()

یادمه یه روز اینجا نوشتم چشم به راه چهارشنبه هام.... 

الان که فکرش رو میکنم میبینم خیلی وقته چهارشنبه ها برام یکی از معمولی ترین روزای زندگیمه ... بدون اینکه حس خاصی داشته باشم نسبت به این روز یا هیجانی در من ایجاد کنه... 

همه چیز برمیگرده به روال عادی ... 

+در حال حاضر چشم انتظار اردیبهشتم که بعدش همه چیز به روال عادی بر میگرده ... 

+چالش ها هیچ وقت تمومی ندارن .

+ تاريخ پنجشنبه ۱۳٩٥/۱٢/۱٢ساعت ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()

امروز موشکافانه زمزمه های درونی خودم رو چک میکردم، دیدم مدتهاست دارم این جمله رو با خودم تکرار میکنم:

تو حق نداری خسته بشی...

 

پ.ن: احساسم میگه اگه خدا پشتم نبود، تا الان وا داده بودم ...

+ تاريخ پنجشنبه ۱۳٩٥/۱٠/٩ساعت ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()

به قول مه سو جان، من باز رفتم تااااااااا...

یه وقتایی مثل این هفته انقدر سرم شلوغ میشه که حتی فرصت نمیکنم خودمو تو آینه ببینم. امتحانات ما هم که تمومی نداره... امتحان یه هفته، دو هفته ... به اندازه کل ایام تحصیلم تو این چند ماه امتحان دادم... دهانت آباد امتحان..نیشخند

امروز امتحان داشتم، فردا هم دارم. دلم خوش بود پنج شنبه و جمعه ای که گذشت رو میرم یه گوشه دنجی واسه خودم🙄

امروز آهنگ جدید اشرف زاده رو دانلود کردم، تو نم نم بارون امروز چه کِیفی داشت گوش دادن صداش.

برف آمد پشت رَدّت، در خیابان گم شدم

برف آمد، برف آمد، یک زمستان گم شدم

+ تاريخ چهارشنبه ۱۳٩٥/۱٠/۸ساعت ٧:۳٥ ‎ق.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()

مکالمه خواهرزاده ۵ ساله من با مامانش:

+مامان، من امروز قلبم شکسته.

+چرا عزیزم؟ کی قلبت رو شکونده؟ 

+ داشتیم میومدیم خونه مامان جون، تو صندلی عقب که خوابید بودم، ماشین هی بالا پایین شد، واسه همین این قلب من شکسته.. می دونم.

 

عاششششششقتم من.قلب

+ تاريخ شنبه ۱۳٩٥/۸/٢٢ساعت ٤:٢٧ ‎ق.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()

امروز حوالی ظهر بود که گوشیم زنگ خورد... 

از وقتی میرم سر کار جدید، تقریبا هفت هشت ماهی میشه که اسطوره علمی عزیزم رو ندیدم و حتی یه تماس هم باهاش نگرفتم که لااقل بگم تلفنی حالش رو پرسیدم... البته نه از روی بی معرفتی که خدا شاهده هر روز یادش میکنم و هر جا صحبتش باشه از ارادتی که بهش دارم میگم... ولی سرم واقعا شلوغ بود این چند ماه... تایمی که از ۹ صبح تا ۷ بعد از ظهر داشتم و مناسب بود برای تماس، همش سر کار بودم و نمیشد تو موقعیت مناسبی صحبت کنم. تقریبا هر روز قصد داشتم به اسطوره زنگ بزنم و همه اینا رو توضیح بدم که نذاره به حساب بی معرفتی و ... .ولی نشد که نشد...

تا اینکه امروز گوشی همراهم زنگ خورد. باورم نمیشد اسطوره است که تماس گرفته... تا لحظه ای که گوشی رو جواب بدم، خدا خدا میکردم زمین دهن باز کنه و برم توش از فرط خجالت...

جواب دادم ولی... با صدای مهربون و همیشگیش شروع کرد به احوال پرسی... انگار نه انگار این شاگرد بی معرفت هشت ماهه یه حالی از استادش نپرسیده...استادی که خیلی حق به گردنش داره...

خیلی عذرخواهی کردم و توضیح دادم چرا این مدت کم پیدا بودم و ...ولی اسطوره در کمال متانت و وقار گفت شرایط رو کاملا درک میکنه و اصلا نباید خودم رو بابت این مساله سرزنش کنم...

بعدم جویای برنامه ها و کارم شد و از من دعوت کرد تو همایشی که هفته آینده برگزار میشه شرکت کنم تا هم دیداری تازه بشه و هم کتابی رو که برام تهیه کرده به دستم برسونه.

آخه من در مقابل اینهمه بزرگواری چی دارم بگم... خدا یکی از بهترین بنده هاش رو در کسوت معلم سر راهم قرار داده و این برای من اتفاق قشنگیه... 

قول میدم آدم باشم و قدر بدونم حضورش رو در زندگیم... آخرین بارم بود که اینهمه بی خبر موندم ازش... آخه سر من از سر اسطوره شلوغ تر نیست که...

قول دادم و پای قولم می مونم حتما...

خدا جون، در پناه خودت حفظش کن.

+ تاريخ جمعه ۱۳٩٥/۸/٢۱ساعت ۸:۳٥ ‎ق.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()

+ انقدر این روزا سرم شلوغ بوده و امتحان پشت امتحان ... که اگه دو روز پشت سر هم که برمیگردم خونه، بشینم و تلوزیون تماشا کنم، حالت پوچی بهم دست میده... هی دنبال اینم که سرم یه جور درست و درمونی گرم باشه... نه این مدلی. 

+ این بند نوشته شد... ولی به دلیل همون وسواس کذایی، پاک نمودیمش...)

+ یکی از همکارا یه مدت رفته تو یه فاز ناشناخته ای... معلوم نیست چه حالیه... یه وقت لَه ماست... یه وقت علیه ما. هرچند حدس میزنم این حالش گره خورده با مشکل خانوادگی که از صمیم قلبم آرزو میکنم مشکلش رفع بشه...

+ احترام به بزرگتر مهمتره یا دلجویی از کودک... البته شاید این شکل طرح مساله درست نباشه. چون فروض مختلفی میاد تو ذهن آدم... ولی برای شخص من، احترام به بزرگتر در اولویته... ینی در صورت دَوَران امر بین محذورِین(به عبارت خودمونی لای منگنه گیر کردن)، من به بزرگترم احترام میذارم.. بعدم دل بچه رو هم با یه شکلات به دست میارم. البته حل این مساله به همین راحتیا نیستا... قضیه ای که مد نظر منه واقعا پیچیده اس... ولی چون حوصله نوشتنش رو ندارم به همین، اکتفا میکنم...

دیگه خواب داره بر من مستولی میشه و دارم آسمون ریسمون میبافم...

فعلا شب همگی بخیر...

+ تاريخ پنجشنبه ۱۳٩٥/۸/٢٠ساعت ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()

همیشه سعی کردم به خودم بقبولونم که روزهای بارونی رو دوست دارم. ولی الان باید اعتراف کنم از همون بچگی از روزهای بارونی متنفر بودم... بخصوص امروز که ترافیک مزخرفی رو ایجاد کرد و من از سرویس اداره جا موندم... 

از ماشینهای تک سرنشینی که همدست بارون شدن و ترافیک رو به اوج خودش رسوندن هم شاکی ام.

ناراحت

تهران جای موندن نیست...

+ تاريخ یکشنبه ۱۳٩٥/۸/۱٦ساعت ٦:۳٦ ‎ب.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()

انقدر بدم میاد از این وسواسم تو نوشتن ... هر وقت میام راحت و بی حاشیه بنویسم، هزار تا اما و اگر میاد تو ذهنم. 

خواستم بنویسم چرا انقدر راحت ته دل یه آدم رو خالی میکنن بعضیا...

این بعضیا که میگم آدمهای کم اهمیت دور و اطراف نیستن که حرفاشون رو از این گوش بشنوم و از گوش دیگه در کنم... سخت میشه گاهی شنیدن و هضم کردن شنیده ها. 

فعلا که کر و کور شدم تو مسیری که دارم طی میکنم... حتی گاهی فکر میکنم تو بعضی مسائل، خودم رو تو کما فرو بردم تا ذهنم رو دچارشون نکنم.

اما قلبم رو نمیتونم متوقف کنم از تپیدن... نمیتونم نذارم که نسوزه... 

نمیتونم... نمیشه...

+ تاريخ چهارشنبه ۱۳٩٥/۸/۱٢ساعت ٦:٤۱ ‎ق.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()

+_ خدای خوب... من اگه امروز این مدلی ضایع نمی شدم چی میشد؟ واقعا لازم بود؟

+ جلوی عابر بانک بودم که موقشنگ زنگ زد و گفت تو خیابون (جلوی ایستگاه اتوبوس) منتظرمه که مسیر خونه رو با هم بریم. بعد از دوره دبیرستان دیگه مسیر هر روزه مشترکی نداشتیم. تا این اواخر که موقشنگ هم به جمع زنان شاغل تهران سیتی اضافه شد و حالا موقع برگشت به خونه، از یه جایی به بعد هم مسیریم. هر دو تامون خیلی خسته ایم... گاهی اون بیشتر و من کمتر و گاهی برعکس.

امروز نوبت من بود... دوست ندارم خسته به نظر برسم، اما تلاش آدما همیشه هم جواب نمیده و وقتی یکی مثل موقشنگ که به اندازه خودم رو من شناخت داره، میگه انگار خیلی تحت فشاری! راهی به جز تایید ندارم.

البته حرف خدای یکی یدونه مهربون هم انگیزه بزرگیه برای سر پا ایستادن و ادامه دادن: «ان مع العسر یسری، فان مع العسر یسری»

+ دارم به این فکر میکنم سال بعد تو همین روزا کجام و چی کار میکنم... 

انشالله که خیر است...

 

+ تاريخ پنجشنبه ۱۳٩٥/۸/٦ساعت ٧:٥٧ ‎ق.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()

سلام.

دوباره هوای اینجا به سرم زد و اومدم. نه برای اینکه حرف خاصی داشته باشم برای گفتن... فقط و فقط برای حس خوبی که اینجا بهم میده... خیلی وقتا که محل کارم هستم دوست دارم بیام و بنویسم... اما چون اغلب تایم استراحتم رو تو نمازخونه میگذرونم و اونجا هم نت ندارم عملا کاری از پیش نمیبرم و نتیجه اش میشه این همه دوری از اتاق مجازی خودم.

اتاق دنیای حقیقی من در این لحظه دربست در اختیار نوه های قد نیم قد خانواده اس و من با تمام وجود دارم سعی میکنم حس آرامشی رو که برای نوشتن لازم دارم در خودم ایجاد کنم و بابت پیدا کردن همین حس گمشده، یه تِرَک دلچسب از احسان رو گوش میکنم...

کمی تا قسمتی هم موثر واقع شده گویا....

تصمیم دارم بیشتر از قبل بیام و بنویسم... تصمیم دارم مثل قبل، بودن ونوشتن تو وبلاگم رو تو برنامه روزانه ام قرار بدم...

تصمیم بزرگیه... 

ایشالله بشه.

 

 

اینجا رو دوست دارم... 

+ تاريخ جمعه ۱۳٩٥/٧/۳٠ساعت ٩:٢۳ ‎ق.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()

تنهایی گاهی تنها رفیق شفیق آدم میشه. مثلا وقتی بعد از ظهر یه روز شهریوری، خسته از سر کار میای ولی حس می کنی نمیتونی یه جا بند شی... نمی تونی در و دیوار خونه رو تحمل کنی ... می خوای بزنی بیرون، اما دلت یه انگیزه قوی می خواد برای پرسه زدن تو خیابونای شلوغِ دم غروب. این انگیزه قوی اغلب، خودِ تنهایِ من بوده. اینکه این منِ خسته از روزهای سختم رو به تماشای یه فیلم سینمایی دعوت کنم، انگیزه خوبیه برای بیرون زدن از خونه.

تنها ... نه... با تنهاییم رفتم سینما و ردیفی رو برای نشستن انتخاب کردم که هیچ کس روی صندلی ردیفهای جلویی ننشسته باشه... دلم میخواست کاملا گم بشم تو پرده سینما. گم بشم و فکر نکنم به هیچ چیز جز دیالوگهایی که می شنیدم. 

تنهایی گاهی تنها رفیق شفیق آدمه، تو هر سنی، تو هر موقعیتی...

+ تاريخ سه‌شنبه ۱۳٩٥/٦/۳٠ساعت ٩:۳۱ ‎ق.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()

دیروز تولدم بود...

اما حسی که پارسال تو روز تولدم داشتم با امسالم زمین تا اسمون متفاوت بود....

تنها جنبه مثبتی که تولد امسالم رو برام جذاب کرد، همزمان بودنش با تولد امام رضا(ع) بود که حس خوبی داد بهم که اگر همینم نبود فکر کنم اصلا تولدم رو فراموش میکردم.

در هر حال لازم میدونم که بگم تولدم مبارک ... با آرزوی بهترینها برای خودم😆

+ تاريخ دوشنبه ۱۳٩٥/٥/٢٥ساعت ٩:۱۸ ‎ب.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()

فکر میکردم نسل مامانایی که تو تاکسی از دخترا خواستگاری میکنن منقرض شده ... که از قضا زد و امروز با یکی از اون مامانا روبرو شدم.

مشکل عمده من با این قبیل مامانا اینه که واقعا می مونم در جواب این سوالشون که آیا قصد ازدواج داری یا نه؟ چه عکس العملی باید نشون بدم ... آیا تو همچین موقعیتی باید بگم بله، من قصد ازدواج دارم... اونم تو تاکسی؟ :) یا مثلا باید نقش یه دختر آفتاب مهتاب ندیده رو بازی کنم و به زور گونه های سرخ شده و پیشونی خیس از عرق شرم رو به نمایش بذارم براشون😄 ؟

نه .. واقعا تاکسی جای سوال و جوابه این مدلیه؟

البته من یه سکوت همراه با خنده از سر تعجب تحویل این خانوم دادم و ایشون به تصور اینکه من از سر حجب و حیا جواب ندادم اصرار کردن شماره تماسم رو بدم. 

که البته اینجای قضیه رو هم با دادن شماره قبلیم که الان سیم کارتش زیر فرش در حال خاک خوردنه، ختم به خیرش کردم. 

خدا آخر و عاقبت ما رو ختم به خیر کنه.

 

+ تاريخ دوشنبه ۱۳٩٥/٤/٢۸ساعت ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()

دلم میخواست تلگرام و امثالش نبودن تا مثل قبل دلتنگی هامو، خنده ها و شادی هامو و خلاصه همه احساسات دور و نزدیکم رو اینجا خالی میکردم...

این دلتنگیها امروز خلاصه میشن تو یه بیت شعر یا یه جمله کوتاه و فرستاده میشن تو گروههایی که پر از همین جملاته به رسم عادت ... بدون اینکه کسی بفهمه همون یه جمله نقش فریاد فرو خورده ارسال کننده اش رو بازی میکنه...

شاید مثل قبل اینجا نیستم، اما دلم همیشه اینجاست، حتی بیشتر از اینجا، دلم پیش نوشته های«نگار»، «بانو»، «عمه جون»، پیش خاطرات «مه سو و مستر اچ»، پیش «روزهای روزمرگی» و«از این قبیل» و ... مونده‌.... هرچند مثل قدیم نمینویسن بعضیاشون، انگار اسباب کشی کرده باشن و بی خبر رفته باشن.

خلاصه اینکه دلم برای اینجا و همسایه هاش تنگ شده. 

حتی اگه همسایه ها هم به رسم آپارتمان نشینهای امروز، خبری از صاحب این خونه نگیرن.

+ تاريخ جمعه ۱۳٩٥/٤/۱۸ساعت ٢:۱۸ ‎ب.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()

کاش برای یک بار هم که شده آسمان به زمین بیاید... بفهمد حال این زمینیِ دلخسته ی دلمُرده را ... و کاش فقط برای یک بار از زمین به آسمان ببارد، خدا را چه دیدی ... شاید این دل آرام بگیرد...

 

+ تاريخ یکشنبه ۱۳٩٥/٤/۱۳ساعت ۱:۱٠ ‎ب.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()

 

برای چندمین بار توی زندگیم رسیدم به این نقطه که آدمها خوب ادای بزرگ شدن رو در میارن، اما در عمل، همان طفلی هستن که بودن (حسب مورد معصوم یا شرور)، فقط سایزشون تغییر کرده ... معصومیتشون تو بزرگسالی، رنگ حماقت و ساده لوحی به خودش گرفته و شرارتشون به بدترین شکل ممکن بروز و ظهور پیدا می‎کنه.

و وای به روزی که این دو گروه، به تور هم بخورن ... چشم

+ تاريخ شنبه ۱۳٩٥/۳/۱٥ساعت ۱:۳۱ ‎ق.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()

روزهای تازه ای رو می گذرونم، با آدمهای جدیدی آشنا شدم و فضای کاری متفاوتی رو دارم تجربه می کنم.

از بهمن 93 تا همین لحظه، تجربیاتم خیلی جاها به کمکم اومدن و باعث شدن تا همکارام به عنوان یه آدم قابل اعتماد رو حرفها و نظراتم حساب ویژه ای باز کنن که بابتش خدا رو شاکرم.بغل

از بهمن 93 تا همین لحظه روزهام اونقدر زود گذشتن و مشغله داشتم که کمتر متوجه دغدغه های ریز و درشت حاشیه ای زندگیم هستم و تا اونجا که ممکنه متمرکزم روی کار و تحصیل.

 

خدای مهربونم... کمکم کن ... هنوز اول راهم ... تا انتهای مسیر با من باش.

+ تاريخ جمعه ۱۳٩٥/٢/٢٤ساعت ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()

خیلی سخته آدم از جامعه آرمانی که تو ذهنش ساخته فاصله بگیره ...

چون میبینه آدماش خیلی با آرمانها فاصله دارن ...

من حتی شهر توی ذهن خودم رو نمیتونم مدیریت کنم ، چه رسد به ...

 

پ.ن: دیگه باید به صورت پیام کوتاه پست بذارم ... تا شاید بعدا سر فرصت بتونم شرح و بسطش بدم ... 

+ تاريخ چهارشنبه ۱۳٩٥/٢/۱ساعت ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()

دارم دعا می‎کنم فردا آسمون ابری شه و یه بارون و تگرگ درست و حسابی بباره از آسمون تا این سیزده بدر مزخرف پا نگیره ...نیشخند

گردش و تفریح باید دلی باشه .. نه بسته به یه روز خاص و با برنامه‎های کاملا کلیشه‎ای مثل کباب کردن جوجه و بعدم صرف چای و آتیش کردن قلیون (که می‎شه گفت 90% میان که قلیونشونو آتیش کنن) و بازی والیبال و بدمینتون و ...

بله ... تفریح و سفر باید دلی باشه ... مثل اون سفر سه روزه‎ای که با مامان و بابا رفتم و خیلی خیلی بیشتر از سفر 6 روزه نوروزی امسال که به روال معمول هر سال می‎ریم خوش گذشت.

می‎خواستم ادامه بدم حرفامو ... ولی در حال حاضر خواهرزاده عزیز‎تر از جونم وارد اتاق شده و ازم خواهش می‎کنه که دو نفره بزنیم بیرون ... و چون دلش اینو می‎خواد و دل خاله جونش هم با دل فندق کوچولو گره خورده، پس قبول می‎کنم و می‎برمش گردش دلی دو نفره ...

راستی اگه دعام نگرفت و فردا بارون نبارید و رفتید سیزده بدر، انشالله بهتون خوش بگذره ...

چشمک

+ تاريخ جمعه ۱۳٩٥/۱/۱۳ساعت ۳:۱٥ ‎ق.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()

عید نزدیکه ...

و برای خیلی ها، خرید آجیل و لباس نو، از نون شب هم واجب تر میشه این روزا ...عید نزدیکه و تو این فکریم که سفر امسال رو حسابی خوش بگذرونیم و خوش باشیم با لباسهای نو، رنگ موی شیک، مانتوی فلان قیمت و لوازم نویی که برای عید امسال تهیه کردیم.

 و اما عید نزدیکه ...

برای مردی که هر دو تا دستش در اثر انفجار کپسول کارگاه، سوخته و برای مطالبه غرامت دستهای سوخته اش که شاید هیچ وقت براش دست نشن، طرح دعوا کرد. عید نزدیکه برای امثال این مرد، که به گفته خودش حتی هزینه درمان دستهاش رو نداره، برای مردی که کودک شیرخوارش، منتظر شیر خشکه و صاحب خونه اش منتظر اجاره این ماه ...

دردناک بود برای من ...

وقتی دیدم بین حرفهای این مرد، رد پایی از عید و دلخوشی هاش نیست، وقتی دیدم عید برای این مرد عید نیست، که سیزده روز تحمل درده و دم بر نیاوردن، سیزده روز و شب، فکر کردن به روزهایی هست که در پیش داره بدون پشتوانه ...

خدا روزی بعضی از بنده هاش رو در اموال بعضی دیگه قرار داده، حواسمون باشه که خمس و زکات اموالمون، صاحب داره و جدای از پرداخت اونها که وظیفه ماست، انفاق رو هم فراموش نکنیم.

استاد بزرگواری می‎گفت:

سهم مالتون رو بدید ... حتی به اندازه یک صدم از حقوق ماهیانه تون.

خدا به همه ما توفیق انفاق و کمک به بنده هاش رو بده.

آمین.

+ تاريخ سه‌شنبه ۱۳٩٤/۱٢/٢٥ساعت ٧:۳٤ ‎ق.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()

می‎نویسم چون نمی‎خوام یادم بره که چه روزهایی رو دارم می‎گذرونم و نمی‎خوام فراموش کنم درسهایی رو که ماحصل پشت سر گذاشتن این روزای سخته ...

خیلی وقتها بوده که تو زندگیم بیشتر نقش منتقد رو بازی کردم و کمتر فکر کردم به اینکه لحظه ای خودم رو جای آدمهای اطراف بذارم ... جای مادرم .. جای پدرم ...

خیلی وقتها، از سر نادونی، حرفی زدم که هیچ نیت بدی پشتش نبوده، اما دل مامان و بابا شکسته، هرچند هیچ وقت به روم نیاوردن.

خیلی وقتها پیش اومده که به هر دلیل تو پروسه ای شکست خوردم و گلایه کردم از زندگیم  و ندونستم این گلایه کردنه چقدر ممکنه دل مامان و بابا رو برنجونه، از این جهت که با خودشون فکر کردن که همه اونچه رو که برای موفقیتم لازم بوده، فراهم نکردن و از این بابت خودشون رو مقصر دونستن ...

وااااااااای به حال من اگه اینطوری دل مامان و بابا رو شکسته باشم ...

واااااااای به حال من اگه لحظه ای احساس کردم حقی به گردن پدر و مادرم داشتم و اونها ادا نکردنش ...

 

+ خدایا ... دارم تلاش می‎کنم در حد توانم، کم‎کاری‎هامو جبران کنم، اونم در حق دو تا فرشته که می دونی برام عزیزن و می‎دونم چقدر هواشونو داری... دستمو بگیر و مثل همیشه تا آخرش کنارم باش و نذار حتی یه لحظه به خودم مغرور شم...

+ تاريخ یکشنبه ۱۳٩٤/۱٢/٢ساعت ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()

 

هر گنج سعادت که خدا داد به حافظ    از یمن دعای شب و ورد سحری بود

+ تاريخ چهارشنبه ۱۳٩٤/۱۱/٢۸ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()

همیشه برای هر امتحانی آماده بودم و میشه گفت هیچ وقت بدون مطالعه سر هیچ آزمونی حاضر نشدم ...ئتصورم از امتحان خدا هم همین بود ... فکر می کردم قبلش اعلام می کنند که ای فلانی آماده باش که در فلان تاریخ، مورد آزمون واقع خواهی شد و من هم حتما از قبل خودم را برای درس پس دادن آماده کردم ...

قطعا قبل ترها هم مورد امتحان واقع شدم، اما شاید متوجه اهمیت اون نبودم و یا تا این اندازه سخت نبوده. اینبار اما، با تمام وجود حس می کنم که دارم سخت ترین امتحان زندگیم رو میگذرونم . متوجهم که باید مراقب کوچکترین عکس العمل هام باشم... می‎فهمم که خدا حسابی حواسش به منه که اینطور امتحانم می‎کنه که یه وقت، به حال خودم رها نشم، که یه وقت غرق نشم ...

امتحان بدون آمادگی، سخته ... اما دلم قرصه که یه مُمتحِن خوب و مهربون بالای سرم هست که اگه ازش کمک بخوام، نه نمی‎گه.

+ تاريخ شنبه ۱۳٩٤/۱۱/٢٤ساعت ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()

از این به بعد، چه بخواهی چه نخواهی، با شنیدنش، برمی‎گردی به روزهایی که می‎شد خوب سپری شده باشند ...

اما نشد.

چه بخواهی، چه نه ...

+ تاريخ شنبه ۱۳٩٤/۱۱/۱٠ساعت ٥:۱٢ ‎ق.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()

 

هیچ گرفتاری و بلایی نیست مگر آن که نعمتی از خداوند آن را در میان گرفته است.

امام حسن عسکری (ع)

+ تاريخ پنجشنبه ۱۳٩٤/۱۱/۸ساعت ۸:٤۱ ‎ب.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()

+ گاهی بعضی آدمای زندگیم، اونقدر نبودنشون رو برام عادی میکنن که وقتی میرن برای همیشه، مثل اینه که هیچ وقت نداشتمشون.

+ تو رابطه بچه ها (گروه جدیدی که باهاشون کار میکنم) یه فاصله ای حس میشه که من رو از تلاش برای گرم کردن روابطمون، دلسرد می کنه و برای اولین بار تو زندگیم، ترجیح می دم فقط به خودم فکر کنم و اونها رو بذارم به حال خودشون ... و در عین حال، رفتارهای به شدت مزورانه و تصنعی یکیشون، عکس العملی رو می‎طلبه که در شأن خودم نمی‎بینم.

+ همیشه کسانی هستند که پرواز تو را نمی‎خواهند ببینند. تو به پرواز فکر کن، نه به آنها...

+ تاريخ پنجشنبه ۱۳٩٤/۱۱/۸ساعت ٩:۱۸ ‎ق.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

+ تاريخ چهارشنبه ۱۳٩٤/۱۱/٧ساعت ٩:٤٥ ‎ق.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()

طی کردن راهی که انتخاب کردم از اونچیزی که فکرشو می کردم سخت تره ...

من این راه رو با توکل به خدا شروع کردم ...

با راهنمایی خودش هم پیش میرم ...

شما هم دعا بفرمائید بی زحمت ...

 

ارادتمند

بدون همه

+ تاريخ سه‌شنبه ۱۳٩٤/۱۱/٦ساعت ۸:۳۱ ‎ق.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()

گاهی اوقات با تمام وجود غرق خوندن مطالب وبلاگی میشم که حسابی هوش و حواسم رفته دنبال هوش و ذکاوت وصف ناشدنی نویسنده اش که چطور انقدر هنرمندانه، کلمات رو پشت هم چیده که وقتی حرفاش تموم میشه، حس می کنم یه بخشی از حالی که گرفتارش بودم و مدتهاست زبون بیان کردنش رو ندارم شرح داده.

بعد وقتی دارم تحسینش می کنم و بین کامنتها، دنبال آدمی مثل خودم می گردم که به اندازه من نوعی، احساس سبکی کرده باشه از خوندن نوشته هایی که شاید بخشی از اونها، حرفای نگفته خودش بوده، یهو با آدمایی مواجه میشم که دل نوشته ها رو با انشای مدرسه اشتباه گرفتن و شروع کردن به ایراد گرفتن از طولانی بودن مطلب و گنگ بودن نوشته ها ...

چرا؟؟ چون شاید مثل من غرق نشدن تو کلمات و جملاتش ... تقصیر اونا نیست ... تقصیر حال منه که عمیقا گره خورده به حال اون وبلاگ ...

به همین سادگی ...

+ تاريخ پنجشنبه ۱۳٩٤/۱۱/۱ساعت ٩:٢٧ ‎ق.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

+ تاريخ پنجشنبه ۱۳٩٤/۱۱/۱ساعت ۸:٢٠ ‎ق.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()

هر چند فکر اینکه برنامه هامو نصفه نیمه رها کردم و رفتم مسافرت، یه کوچولو کلافه ام کرده بود، اما به لطف خدا، اتفاقات خوبی که در طول سفر پیش اومد، اونقدر زیاد بود که این کلافگی رو جبران کرد.

 من معتقدم، هر سفری رنگ خاص خودش رو داره و البته موسیقی خاص خودش رو ...رنگ این سفر، برخلاف فصلش، سبزِ سبز بود و البته مزیّن بود به نوای دلنشین "حجت اشرف زاده" که انصافا حال و هوامو عوض کرد ...

دانلود

 

+ تاريخ سه‌شنبه ۱۳٩٤/۱٠/٢٩ساعت ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()

پروسه یک ساله ای که درگیرش بودم و البته اتفاقات ریز و درشت زیادی که تو همین یک سال و در حاشیه اون پروسه نفس گیر، پیش اومد، همه و همه ذهنم رو به شدت خسته کردن ... و اتفاقا چون خیلی از استرس هایی که دچارشون بودم رو بروز ندادم و خودم رو نسبت به خیلی از اون اتفاقات (که از قضا، منو نشونه گرفته بودن)، بی تفاوت نشون میدادم، بیشتر از حد معمول، انرژی صرف کردم و برای همین بعد از مدتها، تصمیم گرفتم برم به شهر محل تولدم و چند روزی رو دور از تهران پر دود و صدا سر کنم.

اما انگار عادت ندارم، به بی خیال بودن ... از همین حالا، فکر جلسه روز دوشنبه، فکر پروژه موسسه که هنوز تحویل ندادم، فکر پروژه بعدی که باید روش کار کنم و بره برای ویراستاری، فکر قرار ملاقاتم با اسطوره علمی که از هفته پیش تا الان به تأخیر انداختمش و خیلی فکرای دیگه دارن تعطیلاتی رو که برای لحظه به لحظه اش نقشه کشیده ام رو خراب می‎کنن...

علاوه بر همه اینا، تصمیم ناگهانی من و دعوت از مامان و بابا برای مشایعت اینجانب در این سفر چند روزه و استقبال گرم این دو عزیز دوست داشتنی از پیشنهاد من، یه کمی نگرانم کرده ... چون هم مامان و هم بابا، این مدت از نظر جسمی ناخوش احوال بودن و می‎ترسم، سهل انگاری من تو این سفر، باعث بشه که نه تنها، حال و هواشون بهتر نشه، که بدتر بشن ...

علی ای حال، فردا عازم سفریم ... من و مامان و بابا ... یه سفر سه روزه‎ی سه نفره ...

امیدوارم حالم، نگاهم و افکارم کمی هوای تازه استشمام کنن و انرژی مضاعفی به دست بیارم برای ادامه راهی که می دونم سخته، اما به لطف خدا از پسش بر خواهم اومد.

تا بعد ...

+ تاريخ پنجشنبه ۱۳٩٤/۱٠/٢٤ساعت ٩:٢٦ ‎ق.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

+ تاريخ چهارشنبه ۱۳٩٤/۱٠/٢۳ساعت ٩:٢٦ ‎ق.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()

یه حالی داشتم که نگو ...

یه حالی داشتم که نپرس ...

یه تیکه از روحمو من ...

جایی گذاشتم که نپرس ...

 

+ تاريخ سه‌شنبه ۱۳٩٤/۱٠/٢٢ساعت ۸:۱٦ ‎ق.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()

وقتایی که دلم خیلی نوشتن میخواد و نمیدونم از کجا شروع کنم، میرم سراغ وبلاگهای تازه به روز شده و غرق خوندنشون می‎شم... البته همیشه هم خوش شناس نیستم تا وبلاگ خاص یا باب میلم رو پیدا کنم، اما لااقل سه چهار تا وبلاگ رو نگاه مختصری می‎اندازم و در نهایت می‎رسم سر خونه اول و وقتی می‎خوام شروع کنم به نوشتن، ذهنم درگیر نوشته هایی میشه که خوندم...

امشبم یه وبلاگ به پستم خورد که ذهنمو حسابی مشغول خودش کرده، خیلی راحت و بی شیله پیله نوشته بود حرفای دلش رو ... خودِ خودش بود، نه نقابی به چهره داشت، نه تعارف داشت با کسی ... خودِ خودش رو نوشته بود تو وبلاگ. مثل خیلی از وبلاگای دیگه هم سانسور نکرده بود حرفاشو ... و چقدر خوبه که بلد باشی انقدر راحت بنویسی...

دوست داشتم می‎تونستم کمکش کنم ... دوست داشتم می‎تونستم به اندازه گفتنِ "میفهممت"، آرومش کنم. اما نشد.

+ تاريخ یکشنبه ۱۳٩٤/۱٠/٢٠ساعت ٩:٤۳ ‎ق.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()

برای اولین بار تو زندگیم، یه پروسه سرنوشت سازی رو ( که حدودا یک سال طول کشید) در پیش گرفتم و بدون اینکه کسی رو در جریان بذارم، به سرانجام رسوندمش. البته اواسط پروسه مذکور، دو تا از خواهر جونام و همسر یکیشون و "مو قشنگ" رو تا حدودی در جریان ماجرا گذاشتم... چون یه جورایی به کمکشون احتیاج داشتم.

اینکه خیلی از اطرافیانم از جریان با خبر نبودن، برای این بود که اولاًـ اصلا معلوم نبود تهش چی میشه .. ثانیاًـ نمیخواستم دائم جوابگوی سوالات اطرافیان راجع به این موضوع باشم. چون نه حوصله جواب دادن داشتم و از طرفی احساس می کردم اگه با جواب دادن به این سوالا، خیلی ذهنم درگیر موضوع بشه، شاید خیلی جدی بگیرمش و در این صورت اگه یه وقت به نتیجه دلخواه نرسم، یهو احساس کنم همه چی رو باختم و دلایل دیگه ای از این قبیل .

خلاصه گذشت تا همین چند روز پیش که همه چیز تا حدودی قطعی شد و می‎تونستم خبر موفقیتم رو به مامان و بابا و همه دوستام بدم. و اتفاقا چقدر لحظه شماری می‎کردم برای همچین لحظه ای. اما همیشه، همه چیز باب میل آدم پیش نمیره. چون بعد از شنیدن خبر، بر خلاف انتظارم، خیلی از دوستان و اقوام و آشناها، روزه سکوت گرفتن و حتی یه تماس خشک و خالی هم نگرفتن برای عرض تبریک. 

البته باید اضافه کنم وقتی با عکس العمل گروه دوم از دوستان و آشنایان روبرو شدم، عکس العمل گروه اول که سکوت پیشه کرده بودن، برام قابل هضم شد. چون گروه دوم، نه تنها تبریک نگفتن، بلکه با کنایه های تند و تیزشون، گلایه کردن که چرا از اول در جریان نذاشتمشون و حتی این وسط یکی از دوستای نزدیکم، منو با صفاتی مثل "آب زیر کاه" و "بدجنس" خطاب قرار داد و ارتباطش رو برای همیشه باهام قطع کرد.

 عکس العمل این دو تا گروه رو فقط خوشحالی "مامان و بابا"، "خواهر جونا و همسراشون"، اسطوره علمی" و "موقشنگ" میتونست برام کمرنگ کنه. همین که اونا انقدر خوشحال شدن از شنیدن خبر، برام کافیه ... بقیه رو میذارم به حال خودشون ... چون تا حد ممکن، توجیهشون کردم، ولی گویا یه عده قانع نشدن هنوز. باید بگم هیچ وقت فکر نمی کردم، خبر موفقیتم تا این حد، باعث ناراحتی خیلیا بشه. به هر حال این اتفاق، تجربه خیلی خوبی بود تا یه تجدیدنظر درست و حسابی در مورد ارتباطم با بعضی از اطرافیان داشته باشم... 

خیلیای دیگه هستن که هنوز خبر رو نشنیدن (البته ترجیح دادم به گوششون نرسه فعلا)، ولی یکی از دوستای خوبم هست که باید در جریان بذارمش، اما نمیدونم عکس العملش چیه ... با تمام وجود دعا میکنم، مثل گروه اول و دوم باهام برخورد نکنه ... چون اصلا نمیخوام از دستش بدم. دعا کنید ختم به خیر بشه . 

+ خدایا چنان کن سرانجام کار    تو خشنود باشی و ما رستگار

+ تاريخ شنبه ۱۳٩٤/۱٠/۱٩ساعت ٩:۱٩ ‎ق.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()

حرف زیاد دارم برای گفتن ... ولی این روزا سعی می‎کنم فقط رو اتفاقای خوب زندگیم متمرکز باشم و چشمم رو ببندم رو جریانات ناخوشایندی که میخواد من رو از پا در بیاره .

یکی از اون اتفاقات خوب، مربوط به آینده شغلیم هست که نمی دونم به چه زبونی از خدای مهربونم تشکر کنم بابتش ... یکی دیگه هم که انرژی مثبتش این روزا حسابی به کمکم اومده، خبری بود که "اسطوره علمی" بهم داد ... قبلا که گفته بودم پایان نامم، قراره در قالب کتاب چاپ بشه!! دیروز اسطوره جان، تماس گرفت و گفت که ناشر مربوطه خبر چاپ کتاب رو به اسطوره داده ... 

به محض اینکه تقدیر و تشکرات و صحبتام با  اسطوره تموم شد، نماینده انتشارات هم تماس گرفت و آدرس خونه رو خواست تا نسخه هایی از کتاب رو برام ارسال کنه .

از اونجایی که اسطوره راهنمای پایان نامم بود و حق بزرگی به گردن من و "پایان نامم" که دیگه باید بگم "کتابم" داره، تصمیم دارم برم دانشگاه و با یه هدیه، حسابی از خجالتش در بیام.... اما موندم چه هدیه‎ای مناسب شأن و مقام اسطوره اس؟؟ اگه ایده خوبی دارید که می‎تونه کمکم کنه، دریغ نفرمایید.

اتفاق خوب دیگه، اینه که  فردا میرم خونه "مو قشنگ". شاید اینطوری بتونم اتفاقات ناخوشایند اطرافم رو فراموش کنم و فاصله بگیرم از فضایی که پر از امواج منفیه. 

 

+ تاريخ چهارشنبه ۱۳٩٤/۱٠/۱٦ساعت ٢:٥۸ ‎ق.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()

بالاخره خدای مهربون این توفیق رو نصیبم کرد تا دست پُر برم پیش اون عزیز و بتونم با یه خبر خوش، حق بزرگی رو که به گردنم داشته و خواهد داشت رو ادا کنم ... خیلی خوشحال شد ... خیلی بیشتر از اونی که تصورش رو می کردم...

خدایا ازت ممنونم.

حرف نداری...

بغل

+ تاريخ سه‌شنبه ۱۳٩٤/۱٠/۱٥ساعت ٩:۳۱ ‎ق.ظ نويسنده بدون همه نظرات ()